در حال حاضر اطلاعات شما در سیستم ثبت شده است.
چنانچه قصد دارید درخواست دیگری ثبت کنید لطفا «30 دقیقه» دیگر مراجعه نمایید.
اطلاعات شما با موفقیت ثبت شد.

سفری به تونس

1404/03/21

همه‌چیز از یک شب بی‌خوابی شروع شد...
ساعت دو و نیم صبح بود. چشم‌هام روی سقف ثابت مونده بودن و مغزم مثل موتور جت کار می‌کرد. نمی‌دونستم دقیقاً دنبال چی‌ام، فقط می‌دونستم باید یه جا برم؛ یه جای متفاوت، ناشناخته، نه خیلی دور، نه خیلی توریستی. همین‌طور که تو سایت‌های مختلف می‌چرخیدم، یه عکس نظرم رو گرفت: سیدی بوسعید. یه روستای ساحلی با خونه‌های سفید و پنجره‌های آبی. پایین عکس نوشته بود: "تونس – جواهری در شمال آفریقا."

تا اون لحظه هیچ‌وقت جدی به تونس فکر نکرده بودم. نه چون دلم نمی‌خواست، چون نمی‌دونستم چی در انتظارمه. ولی اون شب، یه چیزی توی عکس، یا شاید در من، جرقه زد. صبح که بیدار شدم، اولین کاری که کردم این بود که نوشتم: «بلیط هواپیما به تونس.»

نه به کسی گفتم، نه زیاد فکر کردم. فقط می‌خواستم یه تصمیم بگیرم که از جنس دل باشه، نه منطق. چند ساعت بعد، داشتم گوگل‌مپ رو زیر و رو می‌کردم. پایتختش کجاست؟ با چی برم سیدی بوسعید؟ اون صحرای معروفش تا کجا کشیده شده؟ آیا اصلاً امنه؟

دوستم بهم پیام داد:
– «تونس؟ جدی می‌گی؟ چرا تونس آخه؟!»
نمی‌دونستم چی جواب بدم. واقعیتش این بود که دلیل محکمی نداشتم. نه کسی رو اونجا می‌شناختم، نه زبانشون رو بلد بودم، نه مطمئن بودم غذاهاشون با دل و روده‌م کنار میان. ولی یه چیزی ته دلم می‌گفت اونجا منتظرمه. یه جور کشش عجیب.

شروع کردم به برنامه‌ریزی. ویزا؟ لازم نیست. هوا؟ آخر بهار، یعنی نه خیلی گرم، نه خیلی سرد. پول؟ دینار تونس، با یه ارز عجیب که باید اول تبدیلش کنی به یورو، بعد به دینار. همه‌چیز یه جور پیچیدگی بامزه داشت. حتی همین که بخوای از ایران بلیط مستقیم بگیری، خودش یه ماجراجویی بود. مجبور شدم با توقف استانبول یا دوحه برم، که البته منو ناراحت نکرد — بیشتر حس کشف یه چیز جدید رو داشت.

شب قبل سفر، نشستم روی چمدون، وسط یه اتاق شلوغ که پر از لباسای تابستونی، کتابچه‌های راهنما، و یه عالمه شک و ذوق بود. یه لحظه مکث کردم، به خودم گفتم:
«تو واقعاً داری میری تونس؟»
و صدایی درونم خیلی محکم‌تر از همیشه جواب داد:
«آره. و این فقط شروعشه.»

 

Story pin image

 

وسایلمو جمع کردم و به سمت فرودگاه راه افتادم. به استانبول رسیدم.

فرودگاه استانبول مثل همیشه شلوغ بود. ترکیبی از آدم‌های خواب‌آلود، بچه‌هایی که جیغ می‌زدن، و مانیتورهایی که مدام پروازهای جدید رو اعلام می‌کردن. نشستم گوشه‌ای و ساندویچ نیمه‌گرم شده‌ای رو گاز زدم. پرواز به تونس دو ساعت دیگه بود. بغل‌دستی‌م یه مرد تونسی بود که از لهجه‌اش حدس زدم عربی حرف می‌زنه. اسمم رو که شنید، لبخند زد و گفت:
– «إیران؟ أهلاً وسهلاً! تونس تُحبّ إیران.»
منم خندیدم. نمی‌دونستم دقیقاً چی گفت، ولی حس مهمون‌نوازی توی صداش بود.

پرواز که شروع شد، خورشید داشت آروم‌آروم غروب می‌کرد. از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم؛ ابرها، رنگ نارنجی، و بعدش تاریکی مطلق. دلم شور می‌زد، ولی نه از ترس — از هیجان. همون حس وقتایی که می‌دونی یه چیزی بزرگ داره شروع می‌شه، ولی هنوز نمی‌دونی چیه.

حدود ساعت ۹ شب به فرودگاه تونس رسیدم. کوچیک‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم، ولی حال‌و‌هوای خاصی داشت. یه جور بی‌نظمی دوست‌داشتنی. چند تا مأمور با لهجه فرانسوی-عربی پاسپورتم رو نگاه کردن، چند سوال ساده پرسیدن، و بعد لبخند.

در خروجی فرودگاه، بوی عجیبی پیچیده بود — ترکیبی از نم هوا، خاک گرم، و شاید عطر نعنایی که از یه کافه‌ی آن‌طرف خیابون می‌اومد. حس کردم واقعاً وارد آفریقا شدم.

یه راننده تاکسی که اسمم رو روی کاغذ نوشته بود، با دست تکون داد.
– «سیّاح؟»
– «، نعم. أنا سائح.»
این عربی دست و پا شکسته، فقط با کمک دوتا پادکست و اپلیکیشن زبان به دستم رسیده بود، ولی همین یه جمله کافی بود تا لبخند طرف تا بناگوش باز بشه.

ماشین راه افتاد. از پشت شیشه، شهر تاریک تونس رد می‌شد. ساختمون‌های کوتاه، دیوارهای خاکی، نئون‌های رنگی رستوران‌ها. انگار یه ترکیب عجیب از شمال آفریقا، جنوب فرانسه و خاورمیانه بود.

به هتل رسیدیم چمدون هارو برداشتم و به سمت اطلاعات هتل رفتم تا اتاق را تحویل بگیرم. مدارکم را دادم و به سمت اتاق راهنماییم کردن. چند ساعتی در هتل استراحت کردم. 

صبح اولین روز، نور آفتاب از لای پرده نازک اتاقم خزید تو. انگار حتی آفتاب هم تو تونس فرق داشت؛ گرم، طلایی، نه مثل نور تند و بی‌رحم جنوب، نه مثل آفتاب سرد شمال. از پنجره به بیرون نگاه کردم: کوچه‌ای باریک، با دیوارهایی که رنگ سال‌ها روشون نشسته بود. صدای اذان با پرنده‌ها قاطی شده بود و یه آرامش عجیب توی فضا بود.

صبحونه رو توی حیاط کوچیک هتل خوردم. چای نعناع، نون تازه، زیتون سبز و سیاه، مربای انجیر و یه جور پنکیک نازک به اسم «مَلْوِی». میز بغلی یه زوج فرانسوی بودن که با مدیر هتل درباره برنامه روزشون حرف می‌زدن. وقتی شنیدن من از ایرانم، لبخند زدن.
– «ایران؟ ما عاشق فیلمای ایرانی‌ایم.»
انگار ایران همیشه از سینماش شروع می‌شه، نه از سیاست.

 

Story pin image

 

اولین مقصد: مدینه تونس.
یه دنیای دیگه بود. یه مارپیچ از کوچه‌ها و مغازه‌های رنگارنگ، پر از پارچه‌های آویزون، ادویه‌هایی که توی سبدهای بزرگ چیده شده بودن، و عطر عود و کهربا که از همه‌جا می‌اومد. فروشنده‌ها با صدای بلند مشتری‌ها رو صدا می‌زدن، ولی نه از اون مدل آزاردهنده‌ها. بیشتر یه نوع بازی بودن تو خیابون.

یه پیرمرد که یه طاقیه (کلاه سنتی تونس) پوشیده بود، نزدیکم شد.
– «فرنساوی؟»
– «لأ، إیرانی.»
چشم‌هاش برق زد. دستش رو گذاشت رو سینه‌اش:
– «مرحبا... من عاشق ایرانم.»
بعد یه تسبیح کوچیک بهم تعارف کرد. نگرفتم، ولی لبخندم واقعی بود.

 

معرفی غذاهای معروف تونس [دستور پخت + عکس]

 

ظهر که شد، توی یه کوچه فرعی یه رستوران محلی پیدا کردم. نشستم روی صندلی فلزی، سایه‌نشین. سفارش دادم: کسکوس با سبزیجات و گوشت بره.
نمی‌دونم گرسنه بودم یا غذا واقعاً اون‌قدر خوب بود، ولی با هر قاشق حس می‌کردم یه قدم دیگه نزدیک‌تر شدم به این کشور. ترکیب عجیبی بود از مزه‌های آشنا و ناآشنا. تند نبود، اما پر از ادویه بود. ته‌مزه زعفرون داشت، یا شاید زردچوبه، نمی‌دونم. فقط می‌دونم که اون بشقاب، بخشی از این سفر شد.

 

تونس کجاست ‌ آشنایی با کشور تونس (زبان، مذهب و زنان تونس)

 

بعدازظهر راه افتادم سمت سیدی بوسعید. اونجا قصه خودش رو داشت. اما همون موقع که از بالای مدینه نگاه می‌کردم به شهر، به سقف‌های گنبدی، به رخت‌هایی که از بالکن‌ها آویزون بودن، به گربه‌هایی که روی دیوار خوابیده بودن... تو دلم گفتم:
«چقدر خوبه که اومدم. حتی اگه هیچ‌ چیز خاصی نباشه، همین لحظه‌ها کافیه.»

بعد از ظهر، با یه تاکسی سفید‌رنگ راه افتادم سمت سیدی بوسعید. راننده جوون بود، آهنگ‌های پاپ فرانسوی گذاشته بود و مدام با ریتمشون انگشت می‌زد روی فرمون. از پنجره، شهر تونس عقب می‌رفت و کم‌کم جای خودش رو به درختای زیتون و جاده‌های خلوت داد.

حدود نیم ساعت بعد، اولین چیزی که دیدم، یه ردیف خونه‌ی سفید با پنجره‌های آبی بود. انگار یه کارت پستال واقعی روبه‌روم باز شده بود. به محض اینکه پیاده شدم، نسیمی ملایم خورد به صورتم—اونجور نسیمی که نه تنها خنک می‌کنه، بلکه یه‌جور آرامش تو وجودت می‌ریزه.

کوچه‌های سنگ‌فرش، گلدون‌های شمعدونی، صدای گیتار ملایم که از یه کافه کوچیک می‌اومد، و اون رنگ آبیِ خاص که تو هر پنجره و در و نرده‌ای تکرار می‌شد. یه جور هماهنگی مسحورکننده.

رفتم توی یکی از کافه‌های معروف، Café des Délices. جایی که مشرف به دریاست. همون‌جا که گفته می‌شن "پاتوق شاعرا، هنرمندا و دل‌باختگان" بوده. نشستم لب سکو، یه لیوان چای نعناع سفارش دادم با مغز کاج. روبه‌روم دریا بود، پهناور، آبی، بی‌مرز. پایین دست، چند تا قایق ماهیگیری تو بندر کوچیک آروم تکون می‌خوردن.

یه مرد میانسال با ریش سفید روی میز کناری نشسته بود. وقتی شنید دارم فارسی حرف می‌زنم (با موبایلم) گفت:
– «ایرانی‌ای؟ خوش اومدی. ما مهمون دوستیم.»
بعد گفت قبلاً تو فرانسه با چند ایرانی همکار بوده. درباره تهران، درباره حافظ، حتی درباره زعفرون صحبت کرد! آدم‌هایی که هیچ وقت فکر نمی‌کنی، یهو باهات احساس نزدیکی می‌کنن.

غروب که شد، کوچه‌ها کم‌کم خالی شد، نور طلایی خورشید روی دیوارهای سفید افتاد، و شهر رفت توی حالتی بین خواب و بیداری. راه افتادم سمت ایستگاه قطار قدیمی. انگار همه‌چی کندتر از بقیه‌جاست. حتی زمان. حتی فکر.

آخر شب، توی یادداشت‌های گوشیم نوشتم:
«سیدی بوسعید رو نمی‌شه فقط دید. باید حسش کرد، باید توش راه رفت، نفس کشید، چای خورد، نگاه کرد و هیچی نگفت.»

 

حمام های آنتونی کارتاژ ✅️ نمادی از تاریخ رومی در تونس

 

روز بعد رفتم کارتاژ. یکی از خاص‌ترین تجربه‌هام، قدم‌زدن توی خرابه‌های باستانی کارتاژ بود. جایی که یه زمانی امپراتوری عظیمی بوده و حالا ستون‌های شکسته‌اش مشرف به دریای مدیترانه‌ست. تو اون باد ملایم، حس می‌کنی انگار وسط تاریخ راه می‌ری.

 

بزرگترین دریاچه‌های نمکی در جهان

 

بعد رفتم جنوب تونس، جایی که بیابون شروع می‌شه. دریاچه نمک چوت الجرید — سفید، بی‌انتها، سکوت کامل. همون‌جا که لوکیشن فیلم‌های «جنگ ستارگان» بوده. انگار قدم می‌زنی وسط مریخ. شبش ستاره‌ها اون‌قدر نزدیک بودن که می‌تونستی لمس‌شون کنی.

یه روز بعد از کلی راه‌رفتن، رفتم یه حمام سنتی توی مدینه. شبیه حمام قدیمی‌های خودمون، ولی با عطر صابون زیتون و لیف‌های ضخیم. بعدش چای و باقلوا و یه خستگی دلچسب که از تنت می‌ره.

 

مدینه تونس ✅️ معرفی کامل + برترین جاذبه ها و بازارها

 

آخرین شب، رفتم بازار شبانه توی تونس پایتخت. بوی کباب، سمبوسه‌های تونسی، حلواهای عجیب. چندتا خوراکی امتحان کردم که حتی اسم‌شون رو درست یاد نگرفتم! ولی مزه‌شون هنوز زیر زبونمه.

و حالا که برگشتم و دارم این چند خط رو می‌نویسم، هنوز بوی چای نعناع و کوچه‌های سفید سیدی بوسعید از ذهنم پاک نشده. تونس جاییه که شاید یه مقصد لوکس نباشه، شاید حتی توی فهرست مقاصد رویایی خیلیا نباشه، ولی اگه یه‌بار پا بذاری اونجا، چیزی ازت رو پیش خودش نگه می‌داره.

سفرم به تونس ثابت کرد گاهی بهترین تصمیم‌ها، همون‌هایی هستن که یه شب بی‌خوابی، توی سکوت، بدون دلیل منطقی گرفته می‌شن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





1404/03/21

بحث و تبادل نظر
نظرات تعداد کاراکترهای باقی مانده: 300
رد کردن