در حال حاضر اطلاعات شما در سیستم ثبت شده است.
چنانچه قصد دارید درخواست دیگری ثبت کنید لطفا «30 دقیقه» دیگر مراجعه نمایید.
اطلاعات شما با موفقیت ثبت شد.

سفری به چین

1404/08/01

«همه‌چیز از بوی چای سبز در کابین هواپیما شروع شد...»

نشسته بودم روی صندلی بیزینس کلاس ماهان، صندلی‌ای که می‌تونست تبدیل به تخت بشه، روبه‌روی یه مانیتور بزرگ و یه فنجون چای داغ که بخارش آروم بالا می‌رفت. حس یه سفر متفاوت تو دلم بود. سال‌ها بود اسم چین رو شنیده بودم، اما حالا خودم داشتم می‌رفتم، به سرزمین اژدها، جایی که تاریخ و مدرنیته کنار هم نفس می‌کشن.

پرواز طولانی ولی راحت بود. بین خواب و بیداری، فیلم دیدم، غذا خوردم، و از پنجره آسمون بی‌پایان رو تماشا کردم. وقتی خلبان گفت: «به پکن خوش آمدید»، انگار یه در بزرگ به دنیایی تازه باز شد.

هوای پکن خنک و کمی مرطوب بود. بعد از چک‌این هتل، بدون استراحت زیاد راه افتادم سمت خیابون کیانمن  یکی از قدیمی‌ترین خیابون‌های پکن. اون‌جا، انگار گذشته و حال با هم قاطی شده بودن. تراموای قرمز وسط خیابون حرکت می‌کرد، مغازه‌های سنتی در دو طرف، بوی نودل و اردک بریان فضا رو پر کرده بود. فروشنده‌ها با شور خاصی مردم رو صدا می‌زدن و از هر گوشه صدای موسیقی محلی می‌اومد. تو یکی از دکه‌ها نودل دستی گرفتم؛ بخارش بالا می‌رفت و طعم زنجبیلش تا عمق وجودم نشست. اون شب وقتی برگشتم هتل، حس می‌کردم تازه سفرم شروع شده.

 

شگفت انگیزترین و جالب ترین حقایق در مورد دیوار بزرگ چین ‌ آژانس سفرنامه

 

صبح روز دوم، با آفتاب کم‌رمق پکن راهی دیوار بزرگ چین شدم. جاده‌ای که به بادالینگ می‌رفت، از میان کوه‌ها می‌گذشت. وقتی بالاخره دیوار از دور پیدا شد، نفسم بند اومد. یه مار سنگی عظیم که تا دوردست‌ها کشیده شده بود. شروع کردم به بالا رفتن از پله‌ها، هر قدمش مثل سفر در زمان بود. وقتی رسیدم بالا، باد سردی می‌وزید و من وسط تاریخ ایستاده بودم. یه پیرمرد چینی که کنارش ایستاده بود لبخند زد و گفت: «این دیوار فقط سنگ نیست، نشونه‌ی ماست.» حرفش تا مدت‌ها تو ذهنم موند.

 

خیابان وانگ فو جینگ یکی از دیدنی ترین مراکز خرید پکن

 

بعد از ظهر برگشتم پکن و مستقیم رفتم سراغ خیابون وانگ‌فوجینگ؛ دنیای مدرن و پرنور. از مغازه‌های برندهای جهانی تا دکه‌های خیابونی که هر چیزی می‌فروختن  از میوه‌ی کاراملی تا سیخ‌های عجیب! خیابون غلغله بود. مردم می‌خندیدن، می‌خریدن، و زندگی جریان داشت. کنار خیابون نشستم، قهوه سفارش دادم و فقط نگاه کردم؛ شهری که بین سنت و سرعت، تعادلی خاص داشت.

 

شهر ممنوعه چین کجاست ‌ عکس + معماری و آدرس✈️‌تریپ

 

روز سوم رو گذاشتم برای دیدن شهر ممنوعه. از لحظه‌ای که از دروازه‌ی سرخ و بزرگش وارد شدم، انگار وارد قرن دیگری شدم. تالارهای طلایی، سقف‌های پرنقش‌ونگار، و سکوت سنگینی که حتی صدای قدم‌هات رو مهم می‌کرد. به یاد فیلم‌های تاریخی چین افتادم و با خودم فکر کردم چطور در همین مکان، قرن‌ها امپراتورها بر میلیون‌ها نفر فرمان می‌دادن. اونجا نشستم، تکیه دادم به دیوار قدیمی و فقط نفس کشیدم  حس تاریخ واقعاً زنده بود.

 

کاخ تابستانی پکن، زیباترین قصر کشور چین - ایوار

 

روز چهارم رفتم به کاخ تابستانی؛ باغی وسیع کنار دریاچه‌ای آرام. همه‌جا سبز بود، پر از پل‌های سنگی و قایق‌های چوبی. بر خلاف شکوه شهر ممنوعه، اینجا حس آرامش داشت، مثل تابستانی طولانی. روی نیمکتی کنار آب نشستم، بادی خنک می‌وزید و صدای پرنده‌ها با بوی چای در هوا قاطی شده بود. فکر کردم شاید به همین خاطر اسمش رو «کاخ تابستانی» گذاشتن  چون می‌تونی ساعت‌ها بشینی و از زندگی فاصله بگیری.

شب با قطار سریع‌السیر از پکن به شانگهای رفتم. قطاری که با سرعتی باور نکردنی از میان روستاها و دشت‌ها می‌گذشت. بیرون پنجره چراغ‌های روستاها مثل ستاره‌هایی بودند که نزدیک زمین افتاده باشن.

 

خیابان نانجینگ شانگهای ✅️ جاذبه ها و خرید در نانجینگ

 

وقتی صبح به شانگهای رسیدم، حس کردم وارد آینده شدم. آسمان‌خراش‌ها، نورها، خیابون‌های تمیز و پر از زندگی. اولین مقصد، خیابون نانجینگ بود  خیابون عریض و پرهیاهویی که از صبح تا نیمه‌شب بیداره. مغازه‌ها، تبلیغ‌های نئون، جمعیت بی‌پایان و بوی قهوه‌ی تازه. در انتهای خیابون رسیدم به باند، جایی که رودخانه‌ی هوانگ‌پو در برابر برج‌های درخشان پودونگ جاری بود. اون غروب، وقتی آسمون نارنجی شد و نورها روی آب افتادن، احساس کردم وسط یه نقاشی زنده‌ام.

 

گشت و گذار در باغ یوآن شانگهای به همراه ویدیو

 

روز آخر سفرم رو گذاشتم برای یو گاردن؛ باغی سنتی در دل شانگهای مدرن. با پل‌های سنگی، حوض‌های پر از ماهی قرمز، و معماری ظریف چینی. قدم‌زدن اونجا مثل آرامش بعد از هیاهوی شهر بود. در اطرافش بازار یو پر از مغازه‌های چای و سوغاتی بود. یه بسته چای سبز خریدم، یادگاری از سفری که از تاریخ شروع شد و به آینده رسید.

وقتی شب آخر توی هواپیمای برگشت نشسته بودم و چراغ‌های شانگهای از دور محو می‌شدن، توی دلم یه جمله شکل گرفت:
چین فقط یه مقصد نبود، یه درس بود درباره صبر، نظم، و اینکه چطور می‌شه گذشته و آینده رو کنار هم زندگی کرد.





1404/08/01

بحث و تبادل نظر
نظرات تعداد کاراکترهای باقی مانده: 300
رد کردن