در حال حاضر اطلاعات شما در سیستم ثبت شده است.
چنانچه قصد دارید درخواست دیگری ثبت کنید لطفا «30 دقیقه» دیگر مراجعه نمایید.
اطلاعات شما با موفقیت ثبت شد.

سفری به سریلانکا

1404/11/09

سفرنامه سریلانکا؛ مروارید اقیانوس هند


همه چیز از یه بعدازظهر معمولی شروع شد، که داشتم تو اینترنت می‌چرخیدم و یک ویدیو از سواحل سریلانکا دیدم. دریای آبی، ساحل‌های شنی که صاف و تمیز بودن و آدم‌ها با لباس‌های رنگی قدم می‌زدن، یه حس عجیبی بهم دست داد، انگار یه جایی منتظر منه.

همون موقع شروع کردم به چک کردن پروازها و دیدم قیمت‌ها نسبتا منطقیه. اون شب همش عکس‌ها و بلاگ‌های سفر به سریلانکا رو می‌خوندم و هر پست، یه انگیزه بیشتر بهم می‌داد.

یه جورایی هیجان و خستگی کار، همزمان بهم فشار می‌آورد و حس می‌کردم یه استراحت واقعی لازم دارم. پیش خودم گفتم چرا یه مقصد که طبیعت به این زیبایی داره را امتحان نکنم؟ خلاصه، چند ساعت بعد، بلیط رو خریدم و تصمیم گرفتم به سریلانکا سفر کنم.

 

صبح روز سفر با یه حس عجیب بیدار شدم؛ هم هیجان داشتم هم یه استرس کوچیک که چیزی یادم نره. اول از همه رفتم سراغ چمدونم که نصف وسایلامو شب قبل آماده کرده بودم، ولی خب، انگار هر بار که نگاهش می‌کنم، می‌خواستم یه چیزی بهش اضافه کنم.

رفتم سراغ کیف دستی؛ پاسپورت، کارت بانکی، بلیط پرواز، و یه دفترچه کوچک که می‌خوام خاطرات سفرم رو توش بنویسم.

ساعت تقریبا نزدیک ظهر بود که با همسرم سوار تاکسی شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم. مسیر تهران تا فرودگاه یه جور حس هیجان و اضطراب داشت؛ همش فکر می‌کردم چیزی جا نذارم. همسرم هم هی می‌خندید و می‌گفت: آرام باش، الان می‌رسیم. ولی من با هر پیچ و خم مسیر، دوباره کیفم رو نگاه می‌کردم.

وقتی رسیدیم فرودگاه و چمدون رو تحویل دادم، یه نفس عمیق کشیدم. انگار تازه داشتم وارد یه ماجراجویی واقعی می‌شدم. بعد از اون، با کیف دستی رفتم سمت گیت پرواز و اون لحظه، انتظار کوتاه تو سالن فرودگاه، خودش یه جور ماجراجویی بود: بوی قهوه، صدای خنده مسافرا و فروشگاه‌های کوچیک که آدم رو وسوسه می‌کردن.

بالاخره زمان پرواز رسید. ما با پرواز معراج و مسیر مستقیم، تهران به کلمبو حرکت کردیم. پرواز راحت بود، خدمه مهربون بودن و یه حس هیجان قبل از رسیدن به یه کشور جدید، همش همراهمون بود.

وقتی به فرودگاه کلمبو رسیدیم، تیم میزبان با لبخند و خوش‌آمدگویی منتظر ما بودن. همون لحظه حس کردم یه چیز راحت و مطمئن شروع شد؛ آدم وقتی استقبال گرم داره، یه جور سبکبال می‌شه.

بعد از استقبال، با ماشین راهی هتل Morven شدیم. مسیر کوتاه بود، ولی من هی از پنجره نگاه می‌کردم؛ خیابون‌ها رنگارنگ بودن، فروشگاه‌ها شلوغ و بوی غذاهای محلی یه حس عجیب می‌داد. حتی یه لحظه به خودم گفتم: آخه اینجا خیلی باحاله!

وقتی رسیدیم هتل، پذیرش، خیلی سریع اتاق‌ها رو تحویل داد و وارد اتاق شدم. تخت نرم، کولر روشن و یه حس راحتی که بعد از پرواز طولانی واقعاً آدم بهش نیاز داره. کیف‌ها رو زمین گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم؛ انگار تازه دارم شروع واقعی سفرمو حس می‌کنم.

بقیه روز رو استراحت کردم. پرواز طولانی انرژی همه رو گرفته بود و یه کمی هم هیجان داشتیم که فردا بالاخره شروع اولین گشت ماجراجوییمون هست.

 

صبح بعد از یه خواب راحت، با انرژی از خواب بیدار شدیم و صبحانه هتل رو خوردیم. هتل (Morven) صبحانه خوشمزه‌ای داشت؛ من یه املت با سبزیجات و میوه تازه برداشتم، همسرم هم دنبال پنکیک و عسل بود.

بعد از صبحانه، برای تور شهری کلمبو آماده شدیم.

اول به مناطق پر جنب و جوش تجاری (Commercial Areas) رفتیم. مغازه‌ها رنگارنگ بودن، مردم با آرامش توی خیابون‌ها قدم می‌زدن و یه لحظه هم یه سگ کوچیک که لباس داشت، جلوتر از ما می‌دوید. دلم میخواست کل گردش اون روز را کنار بزارم و تمام مدت با اون سگ کوچولو بازی کنم.

بعد از آن، به محله‌های سرسبز و آرام مثل سینامون گاردنز (Cinnamon Gardens) رفتیم؛ یه پارک بزرگ و سبز، با درخت‌های بلند.

من روی نیمکت نشستم و همسرم دنبال یه پرنده عجیب بود، که فکر می‌کرد می‌تونه باهاش عکس بگیره. پرنده هم انگار اصلاً دلش نمی‌خواست باهاش عکس بندازه، رفت روی شاخه‌ای نشست و با یه نگاه خاص بهمون نگاه کرد.

سفرمون ادامه پیدا کرد و رسیدیم به منطقه فورت (Fort)، مرکز اداری و نظامی سابق بریتانیا. ساختمان‌ها و معماری اونجا واقعاً چشمگیر بود؛ من یه لحظه یه ستون بلند رو لمس کردم و دقایقی بهش نگاه کردم.

بعدش به خیابان دریا (Galle Face Green) و محله زرق و برق‌دار پتا (Pettah) رفتیم؛ بازارها و مغازه‌های کوچک و رنگی آدمو وسوسه می‌کرد که هر چیزی بخواد بخره. ما یه بار داشتیم راه می‌رفتیم که یه فروشنده یه کلاه بزرگ رو سر همسرم گذاشت و با صدای بلند گفت: شاهزاده کلمبو! همسرم هیچی نگفت، فقط سعی کرد از دست کلاه فرار کنه و من از خنده روی زمین افتاده بودم.

در ادامه بازدید، به کلیسای تاریخی ولفندال (Wolvendaal Church) رسیدیم که قدمتش به سال 1749 برمی‌گرده. داخل کلیسا یه سکوت آرامش‌بخش بود، ولی یه گروه گردشگر دیگه هم اونجا بودن.  

دیگه حسابی گرسنه شدیم. تصمیم گرفتیم به رستوران نیهونباشی (Nihonbashi) بریم، یکی از بهترین رستوران‌های ژاپنی کلمبو. من یه سوشی سالمون (Salmon Sushi) سفارش دادم که واقعاً تازه و خوشمزه بود، همسرم هم یه رامن تند با مرغ (Spicy Chicken Ramen) گرفت. وقتی اولین قاشق رامن رو خورد، از تندی زیاد دهنش یه کم سوخت و من با خنده گفتم: سلام به سریلانکا و تندیش.

بعد از خوردن غذا، به فروشگاه (ODEL Unlimited) رفتیم، یه فروشگاه معروف تو کلمبو که همه چی داشت: لباس، لوازم جانبی و محصولات مختلف. من یه کیف و یه شال خریدم، همسرم یه پیراهن رنگی و یه کلاه کوچک گرفت و کلی هم از دیدن تنوع محصولات و شور و هیجان مردم لذت بردیم.

بعد از گشت و گذار تو کلمبو، به هتل برگشتیم که استراحت کافی برای رفتن به شهر کندی را داشته باشیم.

 

بعد از صبحانه خوشمزه در هتل کلمبو، با انرژی کامل راهی شهر زیبا و کوهستانی کندی (Kandy) شدیم. مسیر طولانی، ولی همیشه یه حسی در مورد جاده‌های کوهستانی و مناظرش دارم که یه آرامش خاصی میده.

در مسیر، اولین توقفمون در پناهگاه فیل‌ها پیناوالا (Pinnawala Elephant Orphanage) بود. این مرکز توی سال 1975 تأسیس شده بود، تا فیل‌های زخمی و یتیم رو نگهداری کنه. وقتی وارد شدیم، اولین چیزی که جلب توجه کرد، تعداد زیادی فیل بود که به راحتی توی فضای باز پرسه می‌زدن. یک عالمه بچه‌فیل‌هایی که از مناطق مختلف آورده شده بودن، با خوشحالی توی محوطه بازی می‌کردن و بعضی از آن ها مشغول غذا خوردن بودن.

من و همسرم داشتیم با ذوق به فیل ها نگاه می‌کردیم.

یه فیل از پشت سر، با کنجکاوی اومد و خیلی آروم سرش رو گذاشت روی دوش یه فیلی که با اشتیاق غذا میخورد. از فاصله نزدیک و با حوصله به فیل نگاه می‌کرد، من گفتم: آها، این یکی احتمالاً مشاور غذاییش بوده که می‌خواد بهش بگه کمتر بخور، فشار خونت بالا میره. بعد از آن، به باغ وحش پیناوالا (Pinnawala Zoo) رفتیم. اونجا بیشتر با حیات وحش و حیوانات بومی سریلانکا آشنا شدیم. یه قسمت خیلی جالبش، بخش پرندگان بود که آدم واقعاً احساس می‌کرد توی بهشت پرنده‌هاست!

در ادامه، به یکی از باغ‌های ادویه (Spice Garden) در مسیر رسیدیم. تو این باغ‌ها با انواع گیاهان دارویی و ادویه‌های محلی آشنا شدیم. بوی دارچین و زنجبیل همه‌جا پیچیده بود و کلی در مورد خواص هرکدوم توضیح دادن. همسرم یه چای زنجبیلی خرید و وقتی اولین قورت رو خورد، گفت: این خیلی تند‌تر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم! و من که هنوز سر زبانم طعم زنجبیل بود، فقط خندیدم و گفتم: همینطور که گفتن، اینجا همه چیز تند‌تره.

بعد از یه گشت خوب تو باغ ادویه، به کندی (Kandy) رسیدیم. هتل

 (Royal Classic Hotel) جایی بود که قرار بود بقیه روز رو استراحت کنیم. اتاق‌های هتل خیلی راحت بودن و با چشم‌اندازی زیبا از کوه‌های اطراف پوشیده شده بود.

بعد از این گشت و گذار ها حسابی خسته بودیم، پس باقی روز رو تو هتل به استراحت گذروندیم. یه حمام راحت، کمی استراحت روی تخت و بعد هم که کلی برنامه‌ریزی برای فردا داشتیم.

 

صبح با انرژی از خواب بیدار شدیم و صبحانه املت خوشمزه با پنیر و سبزیجات گرفتیم و در هتل خوردیم. بعد از خوردن صبحانه، آماده شدیم برای گشت و گذار در کندی.

اولین توقف‌مون، باغ گیاه‌شناسی سلطنتی پرادینیا (Royal Botanical Gardens Peradeniya) بود. این باغ یکی از زیباترین باغ‌های سریلانکاست و پر از گیاهان کمیاب و درخت‌های غول‌پیکر بود. وارد که شدیم، یه درخت خیلی بزرگ و قدیمی توجه‌مون رو جلب کرد.

در باغ، کلی عکس از گل‌ها و گیاه‌های عجیب غریب گرفتیم. حتی یک گیاه رنگارنگ هم دیدیم که آدم فکر می‌کرد یه نقاشی از رنگ‌های مختلفه. هر دو با هم گفتیم: این که خیلی شبیه تابلو نقاشیه! و از دیدن اون منظره لذت بردیم.

بعد از گشت در باغ، راهی معبد دندان مقدس بودا (Temple of the Tooth Relic) شدیم. معبدی که یکی از مهم‌ترین نمادهای معنوی در جهان بودایی به حساب میاد. در این معبد، دندان مقدس بودا از قرن چهارم میلادی در سریلانکا نگهداری می‌شود. فضای معبد خیلی آرامش‌بخش بود و وقتی وارد شدیم، همه چیز با احترام و سکوت انجام می‌شد.

بعد از معبد، به رستوران دوون (Dewon Restaurant) رفتیم که یکی از رستوران‌های محبوب در کندی هست. این رستوران غذاهای سریلانکایی، چینی و حتی اروپایی سرو می‌کنه. من یک کاری مرغ تند (Spicy Chicken Curry) سفارش دادم که به شدت تند بود، اما خوشمزه! همسرم هم یک پلو با سبزیجات (Vegetable Rice) گرفت که خیلی لذت برد. وسط ناهار هم یه لحظه به هم نگاه کردیم و خندیدیم؛ چون من هنوز به شدت از تندی کاری مرغ می‌سوختم، اما نمی‌خواستم به همسرم بگم!

با خوردن غذاهای خوشمزه به پایان گشت و گذار اون روز رسیدیم و منتظر فردایی با هیجان بیشتر بودیم.

 

صبح روز پنجم، بعد از خوردن یک صبحانه خوشمزه و دلچسب در هتل کندی با انرژی کامل آماده شدیم تا به سمت شهر بنتوتا (Bentota) حرکت کنیم. هوا کم‌کم گرم‌تر شده بود و من که همیشه عاشق سواحل بودم، حسابی هیجان زده بودم. از کندی به سمت ساحل، جاده‌ها کم‌کم سبزتر و زیباتر می‌شد، من و همسرم خیلی از مناظر لذت می‌بردیم.

وقتی به بنتوتا رسیدیم، حس خاصی داشتیم. یه شهر ساحلی با آرامش و فضای کاملاً متفاوت از شهرهای بزرگ. به هتل (Hibiscus Bentota)  که وارد شدیم، اتاق رو تحویل گرفتیم و با نگاهی عجیب به خودم گفتم: این جا خیلی خوشگل تر چیزی بود که فکرشو میکردم. اتاق‌ها رو مرتب کردیم و از پنجره به دریا نگاه کردیم. هوا گرم بود، اما نسیم ملایم دریا همه‌چیز رو راحت و دلپذیر می‌کرد.

با رسیدن به بنتوتا وقت آزاد داشتیم، بنابراین تصمیم گرفتیم از فضای هتل و محیط اطراف لذت ببریم. با هم توی باغ‌های سرسبز هتل قدم زدیم، چند دقیقه‌ای کنار استخر نشستیم و من از همسرم خواستم که چندتا عکس بگیریم تا یادگاری بمونه. عکس‌هایی که همیشه یادآور این روزهای آرام و خوش در بنتوتا خواهد بود.

بقیه روز رو به استراحت توی هتل گذروندیم. همه‌چیز اینجا خیلی آرامش‌بخش بود و حس می‌کردیم که به اون چیزی که از یک تعطیلات ساحلی نیاز داریم، رسیدیم: یه استراحت عالی، کنار دریا، با هیچ نگرانی‌.

 

صبح روز ششم، با یه صبحانه عالی در هتل شروع شد. پنیر و کره، مربای خانگی و البته چای داغ که حالا دیگه به یه قسمت جدا نشدنی از صبح‌هایمون تبدیل شده بود.

این روز هیچ برنامه خاصی نداشتیم جز اینکه هرچیزی که دلمان خواست، انجام بدیم. روزی که بتونیم توی آرامش کامل زندگی کنیم و از طبیعت لذت ببریم.

اول تصمیم گرفتیم که یه گشتی در سواحل بنتوتا بزنیم. دریا آرام بود و موج‌ها به ساحل می‌خوردن. من و همسرم روی شن‌های داغ دراز کشیدیم و به صدای امواج گوش دادیم. حتی چندبار هم از منظره‌های زیبای ساحل عکس گرفتیم.

بعد از این گشت، نوبت به یکی از فعالیت‌های آبی رسید. قایق سواری روی رودخانه بنتوتا انتخاب اول ما بود. قایق‌ران‌ها با آشنایی کامل از منطقه، ما رو توی رودخانه‌ای زیبا بردن و توی این مسیر، درخت‌های بلند کنار رودخانه و پرندگان رنگی رو دیدیم. به یه جایی رسیدیم که دمنوش گیاهی و میوه‌های تازه به ما دادن و ما به خاطر آب و هوای تازه و آرامش‌بخش همه چیز رو فراموش کردیم.

آخر شب، وقتی دوباره روی بالکن اتاق نشسته بودیم، همسرم گفت: فکر می‌کنم اینجا بهشت واقعی باشه! و من هم جواب دادم: آره، جایی که هیچ نگرانی‌ای نیست و فقط باید لذت ببری.

 

صبح روز هفتم بعد از خوردن یه صبحانه خوشمزه در هتل، آماده شدیم که جاذبه‌های بنتوتا رو کشف کنیم. تصمیم گرفتیم روز امروز رو به گشت و گذار در اطراف و تجربه‌ی ماجراجویی‌های جدید اختصاص بدیم.

اول به مرکز نگهداری لاک‌پشت‌ها در کوسگودا (Kosgoda Turtle Conservation Centre) رفتیم. اینجا جایی بود که می‌تونستیم بیشتر با روند مراقبت و حفاظت از لاک‌پشت‌های مختلف آشنا بشیم. راهنما توضیح داد که چطور لاک‌پشت‌ها بعد از تولد در سواحل به این مرکز منتقل می‌شن تا از تهدیداتی مثل شکار غیرقانونی یا آلودگی محافظت بشن. من وقتی دیدیم بچه‌لاک‌پشت‌ها از تخم در میان و به سمت دریا میرن، با هیجان فریاد میزدم و قربون صدقشون میرفتم. خیلی لحظه‌ی دوست‌داشتنی بود!

بعد از بازدید از مرکز لاک‌پشت‌ها، تصمیم گرفتیم روز رو با تفریحات آبی ادامه بدیم. آدرنالینمون به شدت بالا رفته بود، چون قرار بود جت‌اسکی (Jet Ski)، بنانا راید (Banana Ride) و تیوب راید (Tube Ride) رو تجربه کنیم!

اول جت‌اسکی رو امتحان کردیم. هیجانش خیلی بالا بود و من داشتم احساس می‌کردم مثل یه قهرمان هالیوودی دارم روی آب می‌جنگم!

بعد نوبت بنانا راید شد. ما سوار روی یه موز غول‌پیکر روی آب شدیم که قایق دنبالمون کشیده می‌شد. یه لحظه فکر کردم که ممکنه از این روی آب پرت بشم، اما خوشبختانه خندمون بند نمیومد و قایقران هم داشت با سرعت بیشتر می‌برد، و من فریاد می‌زدم: هی! می‌خواهی همه‌مون رو غرق کنی؟

در پایان روز، بعد از تمام این تفریحات آبی و هیجانی، با خستگی و لبخندهای بزرگ به هتل برگشتیم. باقی روز رو با استراحت کنار دریا گذروندیم و از زیبایی‌های ساحل بنتوتا لذت بردیم.

 

و به این ترتیب سفر من به سریلانکا به پایان رسید. از لحظات آرامش‌بخش در کنار دریا تا هیجان‌انگیزترین ماجراجویی‌ها در دل طبیعت، این سفر خاطراتی بود که همیشه در یادم خواهد ماند. سریلانکا با زیبایی‌های خاصش همیشه در دلم جای خواهد داشت. امیدوارم روزی همه‌ی شما هم تجربه‌ای مشابه این سفر رو داشته باشید. با سفرنامه‌های بیشتر و داستان‌های جدید، همراه ما باشید. همیشه با آرمه سیر آریا، مقصدهای جدید در انتظارتان است.





1404/11/09

بحث و تبادل نظر
نظرات تعداد کاراکترهای باقی مانده: 300
رد کردن