در حال حاضر اطلاعات شما در سیستم ثبت شده است.
چنانچه قصد دارید درخواست دیگری ثبت کنید لطفا «30 دقیقه» دیگر مراجعه نمایید.
اطلاعات شما با موفقیت ثبت شد.

سفری به ویتنام

1404/11/09

سفرنامه ویتنام؛ سرزمین اژدها


یک روز عصر، که با خواهرم در کافه نشسته بودیم، شروع کردیم به حرف زدن، درباره مکان هایی که میخواستیم در آینده ببینیم. همونطور که حرف می‌زدیم، یک دفعه خواهرم گفت: چرا هیچ وقت به ویتنام نرفتیم؟ همیشه می‌گیم و نمیریم!

این جمله که به‌نظر یه شوخی ساده می‌اومد، برای من خیلی جالب شد. از آن لحظه به بعد، تمام ذهنم مشغول ویتنام و زیبایی‌های آن شد. تصمیم گرفتیم با هم دست به کار بشیم و خیلی جدی به این سفر فکر کنیم.

شب بعد از آن گفتگو، رفتم و روی اینترنت دنبال اطلاعات بیشتر در مورد ویتنام گشتم. «هانوی»، «دانانگ»، «هالونگ»… هر چی بیشتر می‌خوندم، بیشتر مشتاق می‌شدم.

با این صحبت‌ها، بلافاصله بلیط پرواز رو جستجو کردیم و شروع کردیم به برنامه‌ریزی دقیق. اولین قدم این بود که باید وسایلمون رو جمع می‌کردیم.

بعد از چند ساعت، همه چیز رو با هم لیست کردیم: لباس راحتی برای هوای گرم و مرطوب، کلاه و عینک آفتابی برای روزهای آفتابی، دوربین برای ثبت همه‌ی لحظات و البته بسته‌های کوچک کرم ضدآفتاب که بدون اون هیچ‌جا نمیشد رفت.

در نهایت، وقتی همه‌چیز آماده شد، به خودمون گفتیم: خب! دیگه هیچ چیز نمونده، فقط باید بریم و ویتنام رو از نزدیک ببینیم! و اینطور شد که سفر به ویتنام به یکی از بزرگ‌ترین تصمیمات زندگی‌مون تبدیل شد.

 

صبح، روز پرهیجانی بود. با خواهرم در فرودگاه امام خمینی (IKA) منتظر پرواز بودیم. این سفر چیزی بود که همیشه آرزو داشتیم تجربه کنیم و حالا لحظه‌ای که می‌خواستیم قدم در ویتنام بذاریم، نزدیک بود. بعد از چک‌این و عبور از همه مراحل، پرواز مستقیم ما به هانوی، پایتخت ویتنام شروع شد.

بعد از یه پرواز تقریباً طولانی، وقتی وارد فرودگاه نوی بای هانوی (Noi Bai International Airport) شدیم، به محض خروج از دروازه، راهنمای محلی به استقبال‌مون اومد. خیلی خوش‌آمد گفت و با یک لبخند گفت: به ویتنام خوش آمدید! با توجه به اینکه اولین بارمون بود که اینجا میومدیم، هیجان‌زده و کمی هم گیج بودیم، اما اون راهنمای محلی با خوش‌رویی به ما توضیح داد که چطور باید به دروازه‌های داخلی برای پرواز به دانانگ (Da Nang) برویم.

مقداری معطلی در فرودگاه بود، ولی بالاخره با هدایت راهنما، به سمت دروازه پروازهای داخلی رفتیم و پرواز کوتاه‌مون به دانانگ شروع شد. وقتی به فرودگاه دانانگ (Da Nang Airport) رسیدیم، راهنمای جدیدی از ما استقبال کرد. این‌جا دیگه خیلی بیشتر حس می‌کردیم که وارد دنیای متفاوتی شده‌ایم. از فرودگاه که بیرون رفتیم، هوای گرم و مرطوب و بوی خاص شهر ویتنام به طور کامل ما رو در بر گرفت.

بالاخره به هتل DLG Hotel رسیدیم. هتل خیلی خوش‌ساخت و راحت بود. وقتی وارد اتاق شدیم، از فضای مدرن و زیبای هتل لذت بردیم. در نهایت، با یه شیشه آب خنک به خودمون گفتیم: خب، حالا رسماً شروع شد! و آماده شدیم برای روزهای پر از کشف و ماجراجویی در ویتنام.

 

صبح روز دوم، بعد از یه خواب راحت در هتل DLG در دانانگ، با خواهرم که از هیجان بیدار بود، تصمیم گرفتیم که امروز به یکی از جاذبه‌های معروف ویتنام یعنی با نا هیلز (Ba Na Hills) بریم.

وارد تله‌کابین که شدیم، هر دو با هم شروع کردیم به شوخی کردن و گرفتن عکس های بامزه. البته، من به خواهرم گفتم: اگه تله‌کابین سقوط کرد، حداقل یه عکس خوب از تو دارم! و کلی خندیدیم. البته جدی هم نبودیم، ولی کمی ترس از ارتفاع داشتیم.

بعد از چند دقیقه، بالاخره به ایستگاه رسیدیم و وقتی پل طلایی (Golden Bridge) رو دیدیم، دیگه همه‌چیز فراموش شد. به محض اینکه روی پل قدم گذاشتیم، من شروع کردم به خودم گفتن که این پل طلایی قطعاً جاییه که باید روی اون یه عکس اینستاگرامی عالی بگیریم. ولی خواهرم که هیچ وقت از من کمتر در زمینه عکاسی نیست، گفت: ببین، این عکس‌هایی که تو می‌گیری بیشتر شبیه فیلم‌های ترسناک میشه تا یه عکس اینستاگرامی.

بعد از اینکه از پل طلایی عبور کردیم و مناظری بی‌نظیر رو تماشا کردیم، نوبت به ناهار رسید. راهنما بهمون گفت: امروز ناهار رو خودتون انتخاب کنید و من و خواهرم راهی یکی از رستوران‌های محلی شدیم. البته چون هزینه‌ها به عهده خودمون بود، هر کدوم با دقت غذا انتخاب کردیم که زیاد پرهزینه نباشه، چون با خودمون فکر کردیم که کلا هر روز بخوایم تو رستوران غذا بخوریم، باید یه ویتنامی بشیم!

به محض اینکه غذا رو آوردن، من فوراً یه فو (Pho) و خواهرم هم یه بان‌سئو (Bánh xèo) سفارش داد. به محض اینکه اولین لقمه رو برداشتم، سعی کردم تندیش رو تحمل کنم، ولی از شدت فلفل، صورتم رنگ به رنگ شد. خواهرم که همیشه به من می‌خندید، گفت: فکر کردی غذاهای ویتنامی همین‌جوری شیرین و لذیذ هستن؟ نه داداش، اینجا همه چیز برای شجاع‌هاست!

بعد از ناهار، به ما وقت آزاد دادن که برای استراحت و کمی گشت و گذار توی پارک و فضای اطراف هتل وقت بگذاریم. من و خواهرم تصمیم گرفتیم چند دقیقه‌ای بشینیم و از فضای کوهستانی با هم گپ بزنیم.

بعد از استراحت کوتاه، به هتل برگشتیم و در نهایت آماده شدیم که شام رو در یکی از رستوران‌های محلی در با نا هیلز صرف کنیم. این بار یه خوراکی ویتنامی خوشمزه‌تر از دفعه قبل امتحان کردیم و مطمئناً در این لحظات، زندگی توی ویتنام خیلی شیرین‌تر شده بود.

با تمام خستگی‌ها و خوشی‌هایی که داشتیم، شب رو در هتل دنج و راحت با آرامش به خواب رفتیم تا برای گشت و گذار جذاب فردا آماده باشیم.

 

صبح روز سوم، وقتی از خواب بیدار شدیم، با خواهرم یه نگاه به هم انداختیم و گفتیم: این سفر داره خیلی باحال میشه! پس از صرف صبحانه در هتل، راهی کوه مرمر (Marble Mountain) شدیم. این کوه یکی از شاخص‌ترین جاذبه‌های دانانگ هست که به گفته راهنما، هر بخش از این کوه نماد یکی از پنج عنصر طبیعت هست: فلز، خاک، آب، آتش و چوب. در مسیر بالا، از تماشای غارها و معابد قدیمی لذت بردیم، اما چیزی که بیشتر از همه توجه‌مون رو جلب کرد، این بود که چطور همه چیز این‌جا پر از آرامش بود.

بعد از گشت و گذار در کوه مرمر، راهی روستای نخل‌های نارگیل کم تان (Cam Thanh Coconut Village) شدیم. وقتی وارد روستا شدیم، با قایق‌های بامبویی کوچیک به دل کانال‌های نارگیل رفتیم. اینجا یه جایی بود که نمی‌شد فقط نگاه کرد؛ باید تجربه می‌کردی! به محض اینکه رسیدیم، راهنمای تور گفت: خب، الآن وقتشه که نارگیل‌ها رو بچینید! و من و خواهرم مثل دو تا بچه خوشحال شدیم و شروع کردیم به چیدن نارگیل‌ها از درخت.

بعد از این تجربه هیجان‌انگیز، به سمت هوئی آن (Hoi An) حرکت کردیم. خیابان‌های باستانی هوئی آن، پر از خانه‌های تاریخی و مغازه‌های هنری بود که مثل یه موزه بزرگ در فضای باز به نظر می‌رسید. همگی شروع به گشتن توی خیابان‌ها کردیم و من تصمیم گرفتم که یه یادگاری از این شهر تاریخی بخرم. به یکی از فروشگاه‌های صنایع دستی رفتم و یه جفت دمپایی سنتی ویتنامی خریدم. خواهرم هم که همیشه حواسش به جزئیات بود، به من گفت: آفرین! این دمپایی‌ها  برای عکسهامون خوبه! و بعد شروع کرد به عکس گرفتن از من که خیلی خوشحال توی کوچه‌ها راه می‌رفتم.

بعد از گشت و گذار، به پل تاریخی چوا کاؤ (Chua Cau) رسیدیم که یکی از نمادهای هوئی آن هست. این پل چوبی که قدمت بیشتری از ما داشت، واقعا شگفت‌انگیز بود. توی این پل می‌شد تاریخ رو احساس کرد، و من پیش خودم گفتم: اگه این پل می‌تونست حرف بزنه، شاید یه داستان عجیب و غریب از تاریخ اینجا می‌گفت.

وقتی شب شد، مراسم رهاسازی فانوس‌ها شروع شد. هرکدوم از ما یه فانوس خریدیم و در کنار رودخانه، یکی یکی فانوس‌ها رو به آب انداختیم. حس اینکه یه آرزو داشته باشی و فانوس رو در دل شب روی آب ببینی، واقعاً عجیب و دل‌نشین بود. من و خواهرم هر کدوم یک آرزو کردیم و با ذوق به فانوس های رو آب نگاه میکردیم.

بعد از این شب پر از خاطرات، به هتل برگشتیم و گفتم: این یکی از بهترین روزهایی بود که توی این سفر داشتم! و با خیال راحت به خواب رفتم و منتظر روزهای بعدی این ماجراجویی بی‌نظیر بودم.

 

روز چهارم، تصمیم گرفتیم کمی استراحت کنیم و از برنامه‌های شلوغ روزهای قبلی فاصله بگیریم. بعد از صبحانه، به یکی از کافه‌های محلی رفتیم و چند ساعتی رو در آرامش و با قهوه‌ای داغ گذروندیم. وسط صحبت‌های بی‌پایان‌مون، به این نتیجه رسیدیم که سفر ویتنام این‌قدر جذاب شده که حتی استراحت هم جزو قسمت‌های خوبشه.

بعد از کافه، کمی در خیابون‌های دانانگ قدم زدیم و از مغازه‌های صنایع دستی خرید کردیم. من یک کیسه دست‌دوز خریدم که یادگاری خوبی شد. در حین گشت‌وگذار، یک جشن خیابانی کوچک دیدیم و به‌خاطر خوش‌آمدگویی مردم محلی، شروع کردیم به رقصیدن وسط خیابون. شوخی و خنده‌مون واقعا فضای شادی رو به وجود آورد.

 

صبح روز پنجم، بعد از یک صبحانه دلپذیر در هتل دانانگ، به فرودگاه رفتیم تا راهی هانوی (Hanoi) بشیم. با دلی پر از هیجان و کلی خاطره از دانانگ، پرواز رو به مقصد فرودگاه بین‌المللی نوی بای (Noi Bai) در هانوی شروع کردیم.

وقتی به هانوی رسیدیم، راهنما و راننده خوش‌آمد گفتند و ما رو به سمت هتل

  Grand Vista Hanoi بردند. چون زمان پذیرش اتاق‌ها از ساعت ۱۳:۰۰ به بعد بود، وقتی وارد هتل شدیم، کمی استراحت کردیم و از فضای آرامش‌بخش هتل لذت بردیم.

در نهایت شب رو با خوشحالی در هتل هانوی گذروندیم و آماده شدیم برای روزهای جذاب بعدی.

 

صبح روز ششم، بعد از صرف صبحانه، راهی هانوی (Hanoi) شدیم. هانوی، پایتخت ویتنام، ترکیبی عالی از قدیم و جدید است. این شهر با وجود توسعه سریع اخیر، هنوز هویت سنتی خودش رو حفظ کرده و داره یه دنیای متفاوت از شرق و غرب رو به نمایش می‌ذاره.

اولین توقف ما در مقبره هوشی مین بود. این بنا به عنوان آخرین محل استراحت بنیان‌گذار ویتنام، هوشی مین ساخته شده. این مقبره یه ساختمان تاریخی شگفت‌انگیز بود که برامون خیلی جالب بود. بعد از بازدید از مقبره، به باغ گیاه‌شناسی کاخ ریاست جمهوری رفتیم و از خانه محقر هوشی مین دیدن کردیم، که بر اساس یک خانه روستایی طراحی شده بود و نشان‌دهنده سبک زندگی ساده و اصیل اون بود.

سپس، یه تجربه متفاوت داشتیم: سوار ریکشا شدیم! این وسایل نقلیه سنتی، راهی عالی برای دیدن هانوی از نزدیک و تجربه‌ی شور و هیجان خیابون‌های این شهر بود. راننده‌ی محلی ما رو به محله قدیمی هانوی (Old Quarter) برد. این محله که به دلیل ۳۶ خیابان معروفش شناخته میشه، جایی بود که هر خیابان اسم خاصی داشت؛ مثلاً خیابان ابریشم، خیابان برنج، خیابان کاغذ و حتی خیابان جواهرات! هر کدوم از این خیابان‌ها زمانی محل کسب‌وکارهای خاصی بودن و هنوز هم روح اون شغل‌ها توی هوای محله حس می‌شد.

پایان روز رو در کنار دریاچه شمشیر برکشیده (Hoan Kiem Lake) گذروندیم. این دریاچه به خاطر داستان‌های تاریخی‌ای که در مورد شمشیر جادویی در دل خود داره، خیلی معروفه. به محض نشستن کنار دریاچه، گفتم: این لحظه واقعاً ارزشمند بود!

بعد از این روز پر از دیدنی‌های تاریخی و فرهنگی، شب رو در هتل هانوی گذروندیم، و استراحت کردیم.

 

صبح روز هفتم، خیلی زود از خواب بیدار شدیم و با راننده که از هتل برای ما آمده بود، به سمت نین بین (Ninh Binh) حرکت کردیم. توی مسیر، به پنجره خیره شدم و از مناظری که بیرون از ماشین میدیدم، لذت می‌بردم. روستاهای سرسبز، کوه‌های عجیب و دمنوش‌های مخصوص این منطقه، همه دست به دست هم داده بودند تا این سفر رو فراموش‌نشدنی کنه.

وقتی به ترانگ آن (Trang An) رسیدیم، راهنما به ما گفت: حالا وقتشه که سوار قایق سنتی سامیان بشید و از آبراه‌ها و غارهای فوق‌العاده این منطقه دیدن کنید.

سوار قایق شدیم و به سمت غارهای تاریک (Hang Toi) رفتیم. وقتی وارد غار شدیم، نور چراغ‌ها به سختی از دیوارهای سنگی و تاریکی غار عبور می‌کرد و احساس کردیم مثل یه گروه کشف‌کننده باستانی شدیم. قایقران محلی هم مدام با شوخی می‌گفت: نگران نباشید، اینجا هیچ دایناسوری پیدا نمی‌شه! و این شوخی باعث شد که همه بخندیم. اما به هر حال، حس عجیبی داشتیم. غارها خیلی عجیب و اسرارآمیز بودن.

بعد از غارها، به معابد تاریخی هوا لو (Hoa Lu) رسیدیم، که در قرون دهم و یازدهم میلادی، پایتخت ویتنام بوده. معابد شاه‌های دین تیان هوآنگ و له دای هانه جایی بود که احساس می‌کردی در دل تاریخ قدم می‌زاری. معماریشون انقدر زیبا بود که من و خواهرم در یک لحظه از سر شوق با هم گفتیم: آیا اینجا همون جاییه که برای اولین بار ویتنام ساخته شده؟ و بعد از کمی فکر، تصمیم گرفتیم که باید از اینجا عکس یادگاری بگیریم!

بعد از بازدید از معابد، به سمت هانوی برگشتیم. توی مسیر برگشت هم با یکدیگر از روزهای پرخاطره‌ای که داشتیم صحبت کردیم و حسابی خوشحال بودیم که همچنان این فرصت رو داریم که از این سفرهای شگفت‌انگیز لذت ببریم.

وقتی به هانوی رسیدیم، بعد از یک روز پربار و پر از تجربه‌های فرهنگی و طبیعی، در هتل استراحت کردیم و از زیبایی‌های این سفر دوباره توی ذهنمون مرور کردیم.

 

صبح خیلی زود، بعد از یک خواب راحت توی هتل، با انرژی تازه از خواب بیدار شدیم و به سمت خلیج هالونگ حرکت کردیم. این روزی بود که خیلی وقت بود منتظرش بودیم! قرار بود توی این روز به یکی از شگفتی‌های طبیعی دنیا سر بزنیم، و من و خواهریم هیجان‌زده بودیم که چطور ممکنه یک جا این‌قدر زیبا باشه.

با اتوبوس راحتی که از هتل آمده بود، به سمت خلیج هالونگ راه افتادیم. این سفر حدود سه ساعت و نیم طول کشید. از همون لحظات اول سفر، دیدن مناظر طبیعی و کوه‌های عجیب اطراف، حسابی حس سفر به بهشت رو بهمون می‌داد. واقعا اینطور بود که وقتی رسیدیم، انگار وارد دنیای دیگه‌ای شده بودیم!

خلیج هالونگ، به حدی زیبا بود که انگار همه‌چیز طراحی شده برای یک عکس کارت پستالی. هزاران جزیره کوچک که از دل دریا بیرون اومده بودن، دمنوش‌های خوش‌عطر و هوا که همه چیز رو تحت‌تأثیر خودش قرار داده بودن. نمیشد از زیبایی‌های اینجا دل کند. به محض رسیدن به بندر، همه سوار کشتی جینی شدیم،  کشتی‌ای با امکانات خیلی مدرن بود. درست مثل قایق‌های داستانی که توی فیلم‌های ماجراجویی می‌بینی!

کشتی راه افتاد و از همون اول از منظره‌های ساحلی و غارهای شگفت‌انگیزی که توی دل این خلیج مخفی بودن، لذت بردیم. غارهایی که با قندیل‌های طبیعی پوشیده شده بودن و توی نور کم‌ کشتی، یه حس عجیبی به آدم می‌داد.

ناهار رو توی کشتی، وسط خلیج، کنار دریا با غذاهای دریایی تازه خوردیم. ماهی با خرچنگی که تازه از دریا درآورده بودن، یه حس خوب از طعم اصیل و تازه‌شون بهمون داد. وقتی غذا رو تموم کردیم، شروع کردیم به گشت و گذار و عکس گرفتن از غارها و جزایر عجیب.

اما وقتی به شب نزدیک شدیم، کشتی در یکی از دلنشین‌ترین نقطه‌ها از خلیج لنگر انداخت و ما نشستیم روی عرشه کشتی، به غروب نگاه کردیم. دریا داشت آرام‌آرام تاریک می‌شد و قایق‌های ماهیگیر هم با چراغ‌های نوری که می‌زدن، مثل ستاره‌هایی توی شب دریا شناور بودن. اون لحظات رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنیم.

شام رو هم روی کشتی خوردیم و هنوز هم داشتم فکر می‌کردم که چطور میشه این همه زیبایی رو توی یک روز دید! شب رو در کشتی سپری کردیم و خیلی خوشحال بودیم که توی این سفر، همزمان با استراحت، یکی از زیباترین مکان‌های جهان رو تجربه می‌کردیم.

 

روز نهم، روز آخر سفرمون بود. خیلی زود از خواب بیدار شدیم، اما هیجان و انرژی این‌جا بود که ما رو بیدار می‌کرد! چون امروز قراره دوباره از زیبایی‌های خلیج هالونگ لذت ببریم. از لحظه‌ای که پامون رو از کشتی بیرون گذاشتیم، اینجا یه دنیای دیگه بود؛

به پیشنهاد راهنما، تصمیم گرفتیم در جلسه‌ای که روی عرشه کشتی برگزار می‌شد، شرکت کنیم. جلسه‌ای که بیشتر شبیه مدیتیشن بود تا یک کلاس آموزشی! با هر کلمه‌ای که راهنما می‌گفت، صدای موج‌ها و نسیم خنک دریا همه چیز رو تکمیل می‌کرد. من و خواهرم در این لحظات یک نگاه به هم انداختیم و گفتیم: واقعا اینجا جاییه که دلت می‌خواد همیشه باشی.

بعد از صبحانه‌ای سبک و انرژی‌بخش، به یکی از غارهای معروف خلیج هالونگ رفتیم. قایق‌هایی که ما رو می‌بردن، خیلی خاص بودن. توی این غار، تمام مسیر رو با نور شمع‌های کم‌نور روشن کرده بودن، و انگار دنیای دیگه‌ای بود. حس می‌کردیم که در دل تاریخ و طبیعت قرار داریم. نمی‌تونستیم از زیبایی‌های غار دست برداریم. هر جایی که می‌رفتیم، منظره‌ای جدید و شگفت‌انگیز پیش رومون باز می‌شد.

برگشتیم سمت اتاقمون و وقتی توی اتاق نشستیم، این آرامش دلنشین و سکوت دریا به ما فرصت داد تا چند دقیقه‌ای استراحت کنیم. می‌دونستیم که هر لحظه این سفر داره به پایان می‌رسه، و این فکر یه کمی غمگین بود.

ساعت‌ها به سرعت گذشت و وقتش شد که اتاق رو تحویل بدیم. قایق کم‌کم به سمت اسکله حرکت می‌کرد، و ما با دلی پر از خاطرات خوب و جاهای دیدنی، منتظر بودیم تا برانج (وعده سبکی بین صبحانه و ناهار) رو روی کشتی بخوریم. این وعده هم که به نوعی مهم‌ترین وعده سفر شد، مثل همیشه با طعم‌های تازه و دریایی همراه بود و حس می‌کردیم که خلیج هالونگ به شکلی همیشه در ذهن ما خواهد موند.

توی مسیر برگشت به فرودگاه، فقط فکر می‌کردیم چطور می‌تونیم این خاطرات رو همیشه با خودمون داشته باشیم. و وقتی به پرواز برگشتیم، حدس می‌زدیم که شاید روزی دوباره به اینجا بر‌گردیم.

 

اینم از خاطره‌ی سفر من در ویتنام؛

سفری پر از صبح‌های زود، مسیرهای طولانی، خنده‌های بی پایان، طبیعتی زیبا و لحظه‌هایی که دلت می‌خواست زمان همون‌جا بایسته. ویتنام برای من فقط یه مقصد نبود، یه کوله باری از خاطرات شیرین بود، که حالا هر وقت یادش می‌افتم، ناخودآگاه لبخند روی لب هام میاد.

این سفر تموم شد، اما قصه‌ی سفرها تمومی نداره…

با سفرنامه‌های بعدی، همراه ما باشید.

 





1404/11/09

بحث و تبادل نظر
نظرات تعداد کاراکترهای باقی مانده: 300
رد کردن