در حال حاضر اطلاعات شما در سیستم ثبت شده است.
چنانچه قصد دارید درخواست دیگری ثبت کنید لطفا «30 دقیقه» دیگر مراجعه نمایید.
اطلاعات شما با موفقیت ثبت شد.

سفری به مالدیو

1404/11/20

سفرنامه مالدیو؛ بهشت روی زمین


ایده‌ی سفر به مالدیو یک تصمیم ناگهانی نبود. مدتی بود من و همسرم دنبال سفری بودیم که با سفرهای قبلی فرق داشته باشد و بتواند ما را برای مدتی از شلوغی و روزمرگی دور کند. چند مقصد مختلف را بررسی کردیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که یک مقصد آرام با طبیعت زیبا، انتخاب بهتری برای ما هست.

در بین گزینه‌ها، مالدیو بیشتر با خواسته‌های ما هماهنگ بود؛ هم از نظر مسیر پرواز و هم نوع اقامت و فضایی که ارائه می‌دهد. بعد از بررسی جزئیات، تصمیم نهایی را با اطمینان گرفتیم.

پس از مشخص شدن مقصد، برنامه‌ریزی سفر شروع شد؛ انتخاب زمان پرواز، هماهنگی کارها و آماده کردن وسایل. با رزرو بلیت، این تصمیم کاملاً جدی شد.

صبح اون روز با همسرم زود بیدار شدیم و برای پرواز آماده شدیم. حدود ۱۰ صبح راهی فرودگاه امام خمینی شدیم. حس عجیب و هیجان‌زده‌ای بود؛ هم خستگی جمع و جور کردن و آماده شدن، هم هیجان اینکه قراره چند روزی از روزمرگی فاصله بگیریم.

وقتی رسیدیم فرودگاه، صف‌های چک‌این و بوی قهوه تازه، همه چیز روهیجانی تر می‌کرد. بعد از عبور از گیت‌ها، سوار هواپیما شدیم و به سمت دبی حرکت کردیم. پرواز حدود دو ساعت طول کشید و در طول مسیر، همسرم با گوشی بازی می‌کرد و من سعی می‌کردم  ابرها رو از بالا ببینم، ولی بیشترش به خمیازه و انتظار گذشت.

به دبی رسیدیم و اونجا چهار ساعت ترانزیت داشتیم. چهار ساعت طولانی ولی عجیب سرگرم‌کننده؛ یه کمی گشتیم، یه کمی خرید کردیم و البته کلی عکس یادگاری هم گرفتیم که بعدا باهم ببینیم.

بعد از ترانزیت، دوباره سوار هواپیما شدیم و این بار مستقیم رفتیم مالدیو. پرواز حدود چهار ساعت و ربع طول کشید. خستگی پرواز قبلی هنوز بود، ولی هیجان رسیدن به جزیره همه چیز رو از بین میبرد. ساعتی که رسیدیم، شب شده بود و فکر کنم حدود ۹:۴۵ شب به وقت مالدیو بود. فرودگاه کوچیک اما آرام و با اون هوای مرطوب و گرم، حس متفاوتی داشت؛ حس اینکه واقعاً رسیدیم و ماجراجویی تازه شروع شده.

 

 

ما به هتل سینامون دهنولی (Cinnamon Dhonveli) رفتیم و از لحظه‌ی ورود، آرامش و زیبایی جزیره از همان اول حس میشد. هتل روی یک جزیره‌ی کوچک و سرسبز قرار داشت و ویلاها و اتاق‌ها درست کنار آب‌های فیروزه‌ای دریای هند بودند. وقتی از بالکن اتاق‌مان، بیرون را نگاه می‌کردیم، ماسه‌های سفید ساحل و موج‌های آرام دریا را می‌دیدیم که به آرامی کنار جزیره می‌آمدند و صدای آب حس بی‌نهایت آرامش‌بخشی داشت.

راه‌روها و فضاهای هتل پر از سبزی و درختان استوایی بود، طوری که انگار هر گوشه‌ی جزیره یک قاب طبیعی برای عکس گرفتن بود. ویلاهای روی آب با پل‌های چوبی باریک به هم وصل می‌شدند و می‌شد هر روز صبح مستقیم از تخت به دریا شیرجه زد. رستوران‌ها و بارهای هتل هم، با چشم‌انداز مستقیم به آب طراحی شده بودند و حس می‌کردی حتی یک وعده‌ی غذا خوردن هم خودش بخشی از تجربه‌ی سفر است.

 

 

بعد از رسیدن به هتل، آن‌قدر خسته بودیم که واقعاً حال نداشتیم لباس عوض کنیم و بیرون برویم. به هم نگاه کردیم و با یک لبخند گفتیم: خب، چرا لازم باشه حتماً بریم جاهای دیدنی؟ همان‌جا کنار ساحل، پاهایمان را کمی در ماسه فرو کردیم و مستقیم روبه‌روی آب فیروزه‌ای، میگو خوردیم.

صدای آرام موج‌ها و نسیم خنک، حتی یک غذای ساده را به تجربه‌ای فوق‌العاده تبدیل کرد. هر بار که یکی از میگوها را برمی‌داشتیم و مزه می‌کردیم، می‌خندیدیم که چقدر ما آدم‌های ساده‌ای هستیم که وسط جزیره‌ای رویایی، فقط نشسته‌ایم و میگو می‌خوریم، ولی همین لحظه باعث شد حس کنیم واقعاً اینجا هستیم و همه‌ی خستگی‌ها را کنار گذاشتیم.

بعد از خوردن غذا راهی تخت‌خواب شدیم و سریع خوابیدیم. ذهنمان پر از انتظار برای فردا بود؛ روزی که قرار بود چندتا از جاهای دیدنی جزیره را ببینیم و تجربه‌های جدیدی داشته باشیم.

فردا صبح از خواب بیدار شدیم و یک صبحانه‌ی جذاب در هتل خوردیم؛ صبحانه‌ای که پر از میوه‌های تازه، نان‌های خوشمزه و چای با نسیم ملایم دریای روبه‌رو بود و حسابی حال‌مان را خوب کرد. بعد از خوردن صبحانه، تصمیم گرفتیم یک روز را به گشت و گذار در جزیره‌ی ماله اختصاص بدیم.

 

 

اول راهی موزه ملی ماله شدیم. وارد موزه که شدیم، حس کردیم انگار داریم تاریخ و فرهنگ مالدیو را از نزدیک لمس می‌کنیم؛ مجسمه‌ها، آثار تاریخی و عکس‌های قدیمی، هر کدام داستان های شگفت انگیزی داشتند. همزمان هم نمی‌تونستیم جلوی لبخندمان را بگیریم وقتی می‌دیدیم بعضی آثار آن‌قدر کوچک یا عجیب هستند که آدم فکر می‌کند شاید کودک‌ها ساخته باشند.

 

 

بعد از موزه، راهی بازار محلی ماله شدیم. بازار پر از رنگ، بو و صدا بود؛ فروشنده‌ها با مهربانی می‌خواستند چیزهای خود را معرفی کنند و ما هم هرچند لحظه یک‌بار با همدیگر شوخی می‌کردیم که ای وای، این ماهی زنده است! یا این میوه چرا این شکلی است!

بازار واقعاً زنده و شلوغ بود، و همین روزمرگی و انرژی مردم، حس واقعی مالدیو را به ما منتقل می‌کرد..

 

 

بعد از یک روز گشت و گذار در ماله، حسابی گرسنه شدیم و دلم برای یک گوشت کبابی خوشمزه حسابی لک زده بود. تصمیم گرفتیم به رستوران نمک آتش دریا (Sea.Fire.Salt) برویم؛ رستورانی که به ماهی‌های تازه صید شده و گوشت‌های کبابی معروف هست. این رستوران در بخش جنوب مرجانی ماله قرار داشت و از همان لحظه ورود، حس خوبی از فضای باز و چشم‌انداز دریا به ما داد.

غذاهای خوشمزه، از ماهی‌های تازه تا گوشت‌های کبابی با طعم بی‌نظیر، حسابی ما را هیجان زده کرده بود و همزمان با هم شوخی می‌کردیم که چقدر خوب شد که گرسنه اومدیم، چون الان هیچ لقمه‌ای را از دست نمیدیم.

بعد از شام خوشمزه، راهی هتل شدیم و استراحت کردیم. نشستن روی تخت و نگاه کردن به بیرون از پنجره‌ی اتاق، با منظره‌ی نور کم‌رنگ هتل و دریا، حس آرامش و پایان یک روز پرانرژی را به ما هدیه داد. حتی همین لحظه‌ی ساده، با دیدن امواج آرام و نسیم ملایم، برای ما یکی از لحظات به‌یادماندنی سفر شد.

روز سوم شروع شد و بعد از خوردن صبحانه‌ی هتل، آماده شدیم تا به گشت و گذار روزانه برویم. قبل از حرکت، هر دو کمی کش و قوس می‌رفتیم و از خودمان می‌پرسیدیم که آیا واقعا انرژی داریم یا نه! ولی هیجان دیدن جاهای جدید باعث شد، کم‌کم آماده شویم.

 

 

راهی  بزرگ‌ترین مسجد کشور، مسجد جامع ماله (مسجد السلطان) که یکی از جاهای دیدنی مالدیو هست شدیم. از زمان ورود، حس آرامش و شکوه بنا، به شدت ما را تحت تأثیر قرار داد. نورهایی که از پنجره‌ها عبور می‌کرد، دیوارهای تزئین‌شده و سکوت معنوی داخل مسجد، لحظاتی باعث شد حتی خستگی صبحگاهی فراموش شود. وسط بازدید، همسرم شروع کرد با شوخی‌های خودش کمی فضا را سبک‌تر کند و بیشتر خوش بگذرونیم.

 

 

بعد دیدن مسجد، به سمت هتل برگشتیم. نزدیک غروب، دلمان یک شام رمانتیک کنار ساحل خواست. کمی روی صندلی‌های هتل نشستیم، پاهایمان را روی ماسه‌ها کشیدیم و با هم دیگر گفتیم: امشب فقط باید آرام باشیم و از منظره لذت ببریم. وقتی به ساحل رسیدیم، نشستن روی شن‌ها و دیدن رنگ‌های گرم غروب و آب فیروزه‌ای کنار هم، حس کردیم هیچ چیز دیگری لازم نیست؛ حتی سفارش غذا و انتظارش خودش تبدیل به یک لحظه‌ی شیرین شد.

در همان حال و هوا، غذا را روی میز کوچک کنار شن‌ها گذاشتیم و خوردن غذا با صدای موج‌ها، نسیم خنک و غروب آفتاب، آنقدر لذت‌بخش بود که دلمان نمیخواست زمان بگذره اما وسط غذا خوردن، یهو یه حس عجیبی پیدا کردم؛ انگار یه چیزی از پام داشت بالا می‌اومد. ناخودآگاه به پایین نگاه کردم و با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که مو به تنم سیخ شد: یه خرچنگ روی پام بود و داشت از پام بالا میومد!
از شدت ترس جیغ کشیدم و یهو از جام پریدم. وقتی اطرافمو نگاه کردم، تازه فهمیدم اوضاع از اینم بدتره؛ روی زمین خرچنگ، مارمولک و چندتا موجود ریز و درشت دیگه بودن که انگار کاملاً عادی داشتن رفت‌وآمد می‌کردن!

از اون لحظه به بعد، دیگه جرئت نکردم درست بشینم. کل تایم وایساده بودم و هر چند ثانیه یه بار حس می‌کردم باز یه چیزی داره از پام بالا میره.
جالب‌تر از همه این بود که توی همون شرایط، همسرم کاملاً ریلکس و بی‌خیال نشسته بود و با آرامش کامل به غذا خوردنش ادامه می‌داد؛ 

منم هر چند دقیقه یه بار با استرس قسمش می‌دادم که «توروخدا پاشو بریم، غذا رو ولش کن!»
بالاخره بعد از حدود نیم ساعت خواهش و التماس، راضی شد بلند شه و من با خیال راحت‌تر نفس کشیدم.

بعد از شامی که قرار بود کاملاً رمانتیک باشه ولی به یکی از وحشتناک‌ترین شام‌های عمرم تبدیل شد، تصمیم گرفتیم هر چه زودتر به سمت اتاق برگردیم. هنوز هم هر چند قدم یک‌بار ناخودآگاه به زمین نگاه می‌کردم و ته دلم مطمئن بودم یه موجود دیگه قراره غافلگیرم کنه، ولی واقعا سفر به مالدیو برای افرادی که فوبیای حشره دارن مناسب نیست.

وقتی به اتاق رسیدیم، بالاخره خیالم راحت شد. وسایل رو کنار گذاشتیم و تصمیم گرفتیم استراحت کافی داشته باشیم تا برای گشت‌وگذار و ماجراجویی‌های فردا انرژی لازم رو داشته باشیم.

روز چهارم بیدار شدیم و به بیرون نگاه کردیم؛ نسیم ملایم صبحگاهی و نور خورشید حس خوبی به ما داد. برخلاف دیروز که بیشتر در هتل ماندیم، امروز تصمیم گرفتیم بیشتر بیرون باشیم و جاهای دیدنی جزیره را ببینیم. بعد از خوردن یک صبحانه سبک و دلچسب، آماده حرکت شدیم.

 

 

اول راهی کاخ مولی آگه (Mulee Aage Palace) شدیم. ساختمان قدیمی و سفید رنگ کاخ با سقف‌های پرجزئیات و ستون‌های بلند، جلوه‌ای باشکوه داشت. وقتی وارد حیاط شدیم، حوض کوچک وسط با آب زلال و گل‌های اطراف، حس آرامش و شکوه را با هم منتقل می‌کرد. گوشه‌های کاخ پر از آثار تاریخی و تزئینات زیبا بود و با هر قدم، احساس می‌کردیم تاریخ مالدیو جلوی چشم ما زنده می‌شود.

 

جاهای دیدنی مالدیو؛ جاذبه‌‌‌ها و مکان‌های دیدنی + عکس و آدرس - کجارو

 

بعد از کاخ، راهی بنای یادبود سونامی (Tsunami Memorial) شدیم. فضای این مکان آرام و سنگین بود و یادآور حادثه‌ای که مردم مالدیو را تحت تأثیر قرار داد، می‌شد. سنگ‌ها و پلاک‌های یادبود هر کدام داستانی برای گفتن داشتند و وقتی کنارشان ایستادیم، برای احترام چند لحظه ای سکوت کردیم. اینجا جایی بود که نه تنها زیبایی معماری و محیط را می‌دیدیم، بلکه تاریخ و تجربه‌های مردم جزیره را هم حس می‌کردیم.

دیدن این دو مکان باعث شد بفهمیم مالدیو فقط دریا و هتل نیست، بلکه تاریخ، فرهنگ و زندگی مردمش هم جذابیت زیادی دارد. هر لحظه‌اش به ما یادآوری می‌کرد که سفر یعنی تجربه کردن مکان‌ها و داستان‌هایشان، حتی اگر فقط چند ساعت باشد.

 

 

بعد از یک روز گشت‌وگذار، حسابی خسته شده بودیم و دلمان یک غذای خوشمزه و آرامش‌بخش می‌خواست. به همین خاطر راهی رستوران موراکا (Muraka Restaurant) شدیم.

رستوران در انتهای یک اسکله واقع شده و سالن‌هایش روی دریا قرار دارند. وقتی وارد شدیم، بلافاصله حس آرامش و لوکسی به ما منتقل شد؛ دیواره‌های چوبی، موج‌های آرام دریا و صدای ملایم آب، فضایی فوق‌العاده درست کرده بود. یکی از سالن‌ها کف زمینش شفاف بود که مثل یک پنجره بزرگ به دریا باز می‌شد و زیر پایمان می‌توانستیم حرکت ماهی‌ها و موج‌ها را ببینیم. نشستن روی میز و تماشای دریا، حس عجیبی به ما می‌داد.

غذاهاهم بی‌نظیر بودند؛ طعم تازه ماهی‌ها و غذاهای دریایی، هر لقمه را به یک تجربه‌ی لذت‌بخش تبدیل می‌کرد. حتی با اینکه خسته بودیم، حس می‌کردیم که این لحظه یکی از بهترین لحظات سفرمان است؛ آرامش، منظره و غذا با هم ترکیب شده بودند و تجربه‌ای فراموش‌نشدنی ساخته بودند.

روز آخر سفرمان شروع شد و دلمان می‌خواست این روز را بیشتر برای خودمان بگذرانیم. صبح زود از خواب بیدار شدیم و در هنگام طلوع آفتاب، کنار ساحل قدم زدیم. نسیم خنک صبحگاهی، صدای موج‌ها و نور کم‌رنگ خورشید، فضایی آرام و رمانتیک ایجاد کرده بود. در حین قدم زدن، با هم صحبت کردیم، خاطرات روزهای گذشته را مرور کردیم و چند عکس یادگاری گرفتیم تا این لحظات شیرین برای همیشه بماند.

 

 

بعد از کمی قدم زدن، دلمان خواست به یک مرکز خاص و متفاوت برویم که برای یک قرار عاشقانه مناسب باشد. مقصد ما مرکز اسپا هووفافن فوشی (Huvafen Fushi Spa) بود، مرکزی که بخشی از آن زیر آب قرار دارد و تجربه‌ای بی‌نظیر برای آرامش و ریلکس کردن فراهم می‌کند.

وارد سالن ماساژ شدیم و روی تخت‌های راحت نشستیم. پنجره‌ی بزرگ اسپا درست روبه‌روی ما باز شده بود و می‌توانستیم ماهی‌های رنگارنگ را هنگام ماساژ ببینیم. حس شناوری آرام و حرکت آرام آب، ترکیب با لمس ماساژ، تجربه‌ای شگفت‌انگیز و غیرقابل توصیف ایجاد کرده بود. در همان لحظات، حس کردیم که این آخرین روز سفر، به همان اندازه که ساده و آرام است، خاص و بی‌نظیر هم شده است.

 

 

بعد از ماساژ آرامش‌بخش، آن‌قدر حس سبکی و آرامش داشتیم که کمی ضعف کردیم و تصمیم گرفتیم برای خوردن یک وعده‌ی خوشمزه به رستوران برویم. مقصد ما رستوران زیرآبی آیتا (Ithaa Undersea Restaurant) بود، یکی از رستوران‌های معروف و بسیار متفاوت مالدیو.

ورود به رستوران مثل ورود به دنیایی دیگر بود؛ محیط شیشه‌ای و شفاف اطراف ما باعث می‌شد همه چیز مثل شناور بودن در زیر دریا باشد. ماهی‌های رنگارنگ و مرجان‌ها درست روبه‌روی ما شناور بودند و حس می‌کردیم با هر لقمه، بخشی از این دنیای عجیب و زیبا را تجربه می‌کنیم. نور ملایم و طراحی داخلی رستوران هم فضا را کاملاً رمانتیک و خاص کرده بود؛ حتی نشستن ساده روی صندلی و نگاه کردن به آب، خودش تبدیل به یک تجربه‌ی به‌یادماندنی شد.

بعد از شام لذت‌بخش به هتل برگشتیم و لحظاتی آخر را روی بالکن اتاق، به تماشای دریا و نور کم‌رنگ چراغ‌های هتل گذراندیم. نفس عمیق کشیدیم و با همدیگر مرور کردیم که چقدر این سفر ساده، آرام، اما پر از تجربه‌های خاص و به‌یادماندنی بود.

این هم از داستان سفر ما به مالدیو بود؛ روزهایی پر از قدم زدن کنار ساحل، دیدن جاهای دیدنی، تجربه رستوران‌های خاص و لحظات عاشقانه کنار هم. خاطراتی که نه تنها سفر، بلکه حس و حال زندگی روزمره را هم برایمان رنگی‌تر کرد.

برای تجربه‌ی سفرهای بیشتر و خواندن سفرنامه‌های واقعی و جذاب، با آرمه سیر آریا همراه باشید. ما منتظریم تا شما را به دنیای دیگر سفرها ببریم، لحظات ناب و خاطره‌انگیز را با شما به اشتراک بگذاریم و هر بار یک سفر متفاوت و به‌یادماندنی را تجربه کنید.





1404/11/20

بحث و تبادل نظر
نظرات تعداد کاراکترهای باقی مانده: 300
رد کردن