در حال حاضر اطلاعات شما در سیستم ثبت شده است.
چنانچه قصد دارید درخواست دیگری ثبت کنید لطفا «30 دقیقه» دیگر مراجعه نمایید.
اطلاعات شما با موفقیت ثبت شد.

سفری به فیلیپین

1404/11/20

سفرنامه فیلیپین؛ بهشت جزیره ها


من و دوستم مدتی بود به فکر یه سفر خارجی افتاده بودیم، اما هنوز مقصد مشخصی نداشتیم. یک روز که با هم رفته بودیم سینما، قبل از شروع فیلم، دو تا از تماشاگرها پشت سرمون نشسته بودند و از سفرشون به فیلیپین حرف می‌زدند. از ساحل‌ها، بارون‌های گرم و حال‌وهوای متفاوت اون‌جا می‌گفتند و بدون این‌که بخوان، توجه ما رو کاملاً جلب کردند.

وقتی فیلم شروع شد، ذهن من و دوستم همچنان درگیر حرف‌هایی بود که شنیده بودیم. بعد از سینما دوباره بحث سفر بینمون باز شد و این بار اسم فیلیپین جدی‌تر از قبل مطرح شد. تصمیم گرفتیم همون موقع درباره‌اش تحقیق کنیم و هرچی بیشتر می‌خوندیم و می‌دیدیم، بیشتر مطمئن می‌شدیم که انتخاب درستی داریم.

از اون‌جایی که من و دوستم عاشق بارون هستیم و دقیقاً هم تو ماه آذر بودیم، فهمیدیم زمان از این بهتر نمی‌شه. همون‌جا به این نتیجه رسیدیم که نباید این فرصت رو از دست بدیم و هرچه سریع‌تر باید برای سفر به فیلیپین برنامه‌ریزی کنیم.

بالاخره روز قبل از سفر رسید. بلیت‌ها گرفته شده بود، وسایل جمع شده بود و همه‌چیز آماده بود. من و دوستم با یه هیجان قشنگ و دلشوره‌ی شیرین، مشتاقانه منتظر فردا بودیم تا روز پرواز برسه و سفرمون شروع بشه.

روز سفر من و دوستم راهی فرودگاه امام خمینی شدیم و از همون لحظه‌ی ورود، ذوقمون کاملاً معلوم بود. موقع تحویل دادن چمدان‌ها آن‌قدر هیجان داشتیم که بعید می‌دونم کسی متوجه نشده باشه.

سوار هواپیما شدیم و هنوز ننشسته بودیم که سر نشستن کنار پنجره بین من و دوستم یه بحث کوچیک راه افتاد. آخرش به یه توافق بامزه رسیدیم؛ نصف مسیر اون کنار پنجره بشینه و نصف مسیر من. بعدش با خیال راحت نشستیم و کلی تو مسیر خندیدیم.

چند ساعت بعد، هواپیما توی فرودگاه امارات، دبی، به زمین نشست و ما وارد اولین ترانزیت هوایی سفرمون شدیم.

توی فرودگاه امارات حدود دو ساعت ترانزیت داشتیم. اولش روی صندلی‌ها نشستیم و تازه آنجا بود که فهمیدیم چقدر گرسنه‌ایم. رفتیم یه‌چیزایی گرفتیم، خوردیم و همون‌طور که مشغول خوراکی خوردن بودیم، آهنگ گوش دادیم. بینش عکس گرفتیم، خندیدیم و از همون لحظه‌های ساده لذت بردیم؛ طوری که اصلاً نفهمیدیم این دو ساعت کی و چطور گذشت.

بعد از تموم شدن زمان ترانزیت، دوباره سوار هواپیما شدیم و این بار مسیرمون مستقیم به سمت فیلیپین بود. چند ساعت بعد، هواپیما توی شهر مانیلا به زمین نشست و بالاخره سفرمون به فیلیپین رسماً از همون‌جا شروع شد.

 

 

بعد از رسیدن به مانیلا، مستقیم راهی هتل سیتی گاردن گرند (City Garden Grand) شدیم. هتل از همون لحظه‌ی ورود حس خوب و مرتب بودن می‌داد؛ لابی شیک و آروم بود و نور ملایمی که فضا رو دلنشین‌تر می‌کرد. اتاقمون تمیز و دلباز بود، تخت‌ها راحت و همه‌چیز دقیقاً همون‌طوری که بعد از یه پرواز طولانی انتظارش رو داشتیم.

پنجره‌ی اتاق رو که باز می‌کردیم، نمای شهر مانیلا جلوی چشممون بود؛ شهری شلوغ و زنده که از بالا یه حال‌وهوای خاص داشت.

صبح روز بعد که از خواب بیدار شدیم، من آماده‌ی رفتن بودم ولی دوستم اصلاً دلش نمی‌خواست از تخت جدا بشه. هرچی صداش کردم فایده نداشت، آخرش یه کم آب ریختم رو صورتش و گفتم: پاشو دیگه، اینجا که نیومدیم بخوابیم! با کلی غرغر و خنده بالاخره از تخت بلند شد.

بعد از اون با هم رفتیم پایین هتل تا صبحانه بخوریم و روزمون رو شروع کنیم.

 

 

بعد از صبحانه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت محله قدیمی مانیلا (Old Manila District)، جایی که هنوز حال‌وهوای تاریخی و فرهنگی خودش رو حفظ کرده بود. توی مسیر از شیشه‌ی ماشین نگاه می‌کردیم؛هوا گرم بود و من و دوستم مدام با هم غر میزدیم که چرا این‌قدر راهه و کی بالاخره می‌رسیم.

کم‌کم فضای شهر عوض شد. ساختمان‌های مدرن جای خودشون رو به دیوارهای قدیمی و خیابون‌هایی دادن. بالاخره رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم. هنوز درست اطراف رو نگاه نکرده بودیم که تفاوت فضا کاملاً به چشم می‌اومد. خیابون‌ها قدیمی‌تر بودن، دیوارها حال‌وهوای گذشته رو داشتن و شلوغیِ همیشگی شهر کمتر شده بود.

چند لحظه همون‌جا ایستادیم و اطراف رو نگاه کردیم. با وجود خستگی راه و شرجی بودن هوا، حس کنجکاوی اجازه نمی‌داد کلافه بشیم. از همون لحظه‌ی اول معلوم بود وارد بخش تاریخی و متفاوت متروی مانیلا (Old Manila District) شدیم؛ جایی که قرار بود قصه‌های زیادی برای گفتن داشته باشه و هر قدم‌مون ما رو بیشتر با تاریخ و فرهنگ شهر آشنا کنه.

 

جاهای دیدنی مانیل؛ 23 جاذبه برتر که باید دید!

 

بعد از قدم زدن در کوچه‌های قدیمی، راهی پارک ریزال (Rizal Park) شدیم. وقتی وارد پارک شدیم، فضای سرسبز و آرامش‌بخش، یه حس عجیب و متفاوت بهمون داد. پر از درخت و نیمکت بود و مردم محلی با قدم‌های آرام و خنده‌های خودشون از کنارمون رد می‌شدن. اما وقتی فهمیدیم که اینجا جاییه که قهرمان ملی فیلیپین، خوزه ریزال، اعدام شده، یه سکوت خاصی همه‌جا پیچید و حس کردیم قدم زدن‌مون توی این پارک دیگه فقط یه گشت‌وگذار ساده نیست، بلکه یه ارتباط کوچیک با تاریخ هم هست.

من و دوستم بین مسیر با هم عکس گرفتیم و حتی یه لحظه با خودمون فکر کردیم، آن اتفاق تاریخی چقدر با زندگی امروز مردمشون فاصله داره. با وجود سنگینی تاریخی فضا، هنوز می‌شد خنده‌ها و انرژی آرام مردم محلی رو حس کرد و همین باعث شد لحظه‌ها هم دلنشین و واقعی بشه.

 

 

بعد از پارک ریزال، مستقیم راه افتادیم به سمت قلعه سانتیاگو (Fort Santiago) درون شهر دیوارکشیده‌ی اینتراموروس. همین که وارد شدیم، یه حس عجیب و هیجان‌انگیز گرفتیم؛ دیوارهای سنگی ضخیم، دروازه‌های قرون وسطایی و محوطه‌ی بزرگ قلعه انگار ما رو برده بود به یه زمان دیگه. وقتی فهمیدیم اینجا زمانی محل اعدام دشمنان سیاسی بوده و بعضی از یادگاری‌های ریزال هم اونجا نگهداری می‌شده، قلبمون یه کوچولو تندتر زد.

شروع کردیم به قدم زدن در محوطه. هر گوشه‌ی قلعه یه سورپرایز داشت؛ راهروهای تاریک، درهای قدیمی و یه حیاط بزرگ که حس می‌کردی هر لحظه یه اتفاق تاریخی قراره براتون رخ بده. من و دوستم وسط راه با هم مسخره بازی درمیاوردیم که اگه روح نگهبان قلعه باشه، الان ما رو دیده و میاد دنبالمون! و خندیدیم، ولی هنوز حس هیجان و عجیب بودن فضا همه‌جا بود.

 

 

به سمت کلیسای سن آگوستین (San Agustin Church) راه افتادیم. همان لحظه که وارد شدیم، سکوت و آرامش کلیسا همه‌چیز رو متفاوت کرد. سقف بلند، ستون‌های قدیمی و نور ملایمی که از پنجره‌ها می‌تابید، خیلی زیبا بودن. من و دوستم اولش با احترام قدم می‌زدیم، ولی کم‌کم شروع کردیم به اشاره کردن به جزئیات عجیب و عکس گرفتن.

بعد از کلیسا، مسیرمون به سمت مناطق احیاشده شهر ادامه پیدا کرد. فضا کاملاً زنده و مدرن بود؛ محل برگزاری همایش‌ها، نمایشگاه‌ها و هنرهای مختلف و البته بزرگ‌ترین مرکز خرید آسیا که همه چیزش چشمگیر و هیجان‌انگیز بود. من و دوستم بین راه همدیگه رو هل می‌دادیم که «ببین این مغازه رو، اون مغازه رو!» و کلی با هیجان و خنده قدم زدیم، عکس گرفتیم و حتی یه کم گم شدیم وسط جمعیت، ولی هیچ‌کدوممون اهمیتی نمی‌داد؛ همین که داشتیم تجربه می‌کردیم و کشف می‌کردیم، خودش کلی حال خوب بود.

کم‌کم حس کردیم که پاها و تنمون حسابی خسته شده. برای همین راهی هتل شدیم تا یه چیزی بخوریم و کمی استراحت کنیم. وارد هتل که شدیم، حس راحتی و آرامش همه‌ی خستگی رو کمی از بین برد و تازه فهمیدیم که بعد از این همه هیجان، یه استراحت کوتاه چقدر لازم بوده.

آن شب، آخرین شبمون در مانیلا بود و صبح که پاشدیم، حس کردیم باید آخرین صبحانه‌ی هتلمون رو با آرامش بخوریم. بعد از صرف صبحانه و جمع‌وجور کردن وسایل، راهی فرودگاه محلی شدیم تا پرواز داخلی‌مون به ال نیدو رو بگیریم.

 

 

وقتی رسیدیم، سریع چک‌این کردیم و بدون معطلی راهی هتل شدیم. هتل ما فانی لاین (Funny Lion) بود و از همون لحظه‌ی ورود، حس راحتی و آرامش فضا جلب‌توجه می‌کرد. لابی رنگارنگ و شاد بود، نور ملایم و جزئیات بازیگوشانه‌ی دکور همه‌چیز رو دوستانه و خودمونی کرده بود. اتاقمون دلباز و تمیز بود و پنجره‌ها نمایی از خیابون‌های شلوغ و در عین حال زنده‌ی ال نیدو داشتند؛ حس می‌کردیم وارد یه دنیای جدید شدیم و همزمان هنوز راحت و آرام بودیم.

بعد از رفتن در اتاق، بقیه‌ی روز رو به استراحت و شارژ کردن خودمون اختصاص دادیم تا آماده‌ی ماجراجویی‌های بعدی جزیره بشیم. هوا تازه بود و حس آرامش بعد از سفر طولانی، حسابی حال و هوای خوبی به ما داد.

 

 

صبح شد و بعد از یه صبحانه‌ی آرام و خوشمزه، با هم تصمیم گرفتیم که امروز یه روز حسابی شاد و پرانرژی داشته باشیم و بیشتر خوش بگذرونیم. برناممون اسنورکلینگ (غواصی زیر آب) یکی از جذاب‌ترین و خاطره‌انگیزترین فعالیت‌هایی که می‌شد در ال دنیو تجربه کرد.

راه افتادیم به سمت محل تفریح، و وقتی به آب رسیدیم، هیجان واقعی شروع شد. ماسک و لوله‌ها رو سر گذاشتیم و وارد آب شدیم؛ دنیای زیر آب پر از رنگ‌ها و حرکت‌های شگفت‌انگیز بود. ماهی‌های کوچک و رنگارنگ دور و برمون شنا می‌کردن و ما با هر حرکت، انگار وارد یه داستان واقعی شده بودیم. من و دوستم همدیگه رو هل می‌دادیم و میخندیدیم و از دیدن صخره‌ها و موجودات دریایی هیجان‌زده شدیم.

این تجربه نه تنها هیجان داشت، بلکه حس کردیم یه دنیا خاطره‌ی تازه برامون ثبت شد؛ یه روزی که هم لذت واقعی داشت، هم پر از خنده و بازیگوشی بود.

بعد از یه روز پرهیجان، تصمیم گرفتیم کمی داخل شهر بچرخیم و خرید کنیم؛ کاری سرگرم کننده، مخصوصاً خانم‌ها که هیچ‌وقت ازش سیر نمی‌شن. توی کوچه‌ها و بازارچه‌های شلوغ قدم زدیم، مغازه‌ها رو نگاه کردیم، با هم درباره‌ی چیزایی که می‌خواستیم بخریم صحبت کردیم و حتی چندتا سوغاتی بامزه هم انتخاب کردیم.

 

 

بعد از یه مدتی که حسابی گرسنه شدیم، راه افتادیم سمت رستوران ساحلی شادی (Happiness Beach Restaurant). وقتی وارد شدیم، فضای گرم و صمیمی رستوران حسابی جلب توجه می‌کرد؛ دکور چوبی و نور ملایم حس راحتی و آرامش می‌داد و کارکنان با روی خوش و دوستانه سرویس می‌دادن. حس کردیم که یه روز کامل و خاطره‌انگیز داریم تجربه می‌کنیم.

امروز، آخرین روز ما در ال نیدو بود و بعد از کمی گشت و گذار در شهر، راهی هتل شدیم تا برای سفر به شهر پورتو پرینسسا (Puerto Princesa) برای فردا آماده بشیم.

فردا صبح زود، بعد از یه صبحانه‌ی خوشمزه در هتل، آماده شدیم برای ادامه‌ی سفر. رانندگی زمینی، تقریباً ۵ ساعت طول کشید تا به پورتو پرینسسا (Puerto Princesa) برسیم. مسیر طولانی بود، ولی مناظر اطراف و جاده‌های سبز و پر از درخت، خودشون یه جور تفریح و سرگرمی بودن و حین رانندگی چندتا توقف کوتاه هم داشتیم تا عکس بگیریم و کمی قدم بزنیم.

 

an aerial view of the resort with a swimming pool at Astoria Palawan in Puerto Princesa City

 

وقتی رسیدیم، راهی هتل شدیم و شب رو در هتل Astoria Palawan استراحت کردیم. اتاق دلباز و تمیز بود و با نور ملایم و فضای آرامش‌بخش، بعد از یه روز طولانی رانندگی، حس خوبی بهمون داد تا آماده‌ی ماجراجویی‌های روز بعد بشیم.

روز ششم، صبح زود بعد از یه صبحانه خوشمزه در هتل، آماده شدیم تا طبیعت بکر و دست‌نخورده‌ی پورتو پرینسسا رو کشف کنیم. هوا دلنشین بود و حس خوبی داشتیم که یه روز کامل پر از تجربه‌های جدید در پیش داریم.

 

 

اول رفتیم به مزرعه کروکودیل‌ها (Crocodile Farm). وقتی وارد شدیم، دوستم از فاصله‌ی دور شروع کرد به تقلید صدای کروکودیل‌ها و من هم بی‌اختیار زدم زیر خنده. دیدن گونه‌های مختلف کروکودیل‌ها و عاداتشون خیلی هیجان‌انگیز بود و بعضی وقت‌ها هم دلمون می‌خواست سریع‌تر از کنار یه کروکودیل بگذریم و عکس بگیریم! حتی وقتی یکی‌شون نزدیک می‌شد، من با ترس عقب میرفتم.

 

 

بعدش راه افتادیم سمت بازار پورتو پرینسسا. قدم زدن بین مغازه‌ها و کوچه‌های شلوغ خیلی باحال بود؛ فروشنده‌ها با لبخند و شوخ‌طبعی، ما رو دعوت می‌کردن که اجناسشون رو ببینیم و ما هم باهاشون شوخی می‌کردیم و گاهی حتی یه چیزای کوچیک هم می‌خریدیم. یه لحظه، من و دوستم همدیگه رو هل دادیم و افتادیم وسط جمعیت، ولی کسی کاری نداشت و هممون زدیم زیر خنده.

 

 

بعد از بازار، سر زدیم به موزه و کلیسای جامع پورتو پرینسسا (Puerto Princesa Cathedral). وارد کلیسا که شدیم، نور ملایم و سقف بلندش یه حس عجیب و آرامش‌بخش داشت. من و دوستم اولش سعی کردیم بی‌صدا قدم بزنیم، ولی بعدش با دیدن یه ستون با نقش های عجیب و یه تابلو تاریخی، شروع کردیم به حدس زدن داستان‌های بامزه‌ای که ممکن بود اونجا اتفاق افتاده باشه.

بعد از این همه قدم زدن و کشف کردن، راهی هتل شدیم تا استراحت کنیم و انرژی بگیریم برای ماجراجویی‌های روزهای بعد.

 

 

صبح شد و از خواب بیدار شدیم. دلمون خواست یه جای آروم پیدا کنیم که فقط چند ساعتی از منظره‌ی اطراف لذت ببریم و انرژی بگیریم. بعد از کمی فکر کردن، تصمیم گرفتیم به رانچ میترا (Mitra Ranch) بریم.

وقتی رسیدیم، منظره‌ی سبز و وسیع حس خوبی بهمون داد. اسب‌های زیبا اونجا هم ما رو هیجان‌زده کرد. تصمیم گرفتیم اسب سواری کنیم و همین که پا روی زین گذاشتیم، یه حس ترس و هیجان همزمان بهمون دست داد. من و دوستم کم‌کم شروع کردیم به حرکت و هر بار که اسب یه تکون کوچیک می‌خورد، داد می‌زدیم و همزمان می‌خندیدیم.

اسب سواری کردن بین مسیرهای سرسبز و منظره‌های بی‌نظیر، یه تجربه‌ی واقعی و پر از شادی بود. هر قدمی که برمی‌داشتیم، انگار توی یه فیلم ماجراجویی بودیم.

 

 

کم‌کم هوا تاریک شد و حس کردیم وقتشه یه تجربه‌ی متفاوت و جادویی داشته باشیم. تصمیم گرفتیم به رودخانه ایواهیگ (Iwahig River) بریم تا تماشای کرم‌های شب‌تاب رو تجربه کنیم. وقتی نزدیک رودخانه رسیدیم، سکوت شب و نور کم اطراف، همه چیز رو خیلی زیبا تر نشون میداد.

قایق‌سواری روی رودخانه، آرام و ملایم بود و هر بار که چراغ قایق رو روشن می‌کردیم، کرم‌های شب‌تاب مثل ستاره‌های کوچیک و درخشان اطرافمون می‌درخشیدن. من و دوستم از دیدن این صحنه‌ی جادویی شگفت‌زده شدیم. گاهی با هم اشاره می‌کردیم و می‌خندیدیم که چقدر این کرم‌ها شبیه به ستاره‌های آسمونن.

کم‌کم به پایان سفر داشتیم نزدیک می‌شدیم و هر لحظه که می‌گذشت، حس می‌کردیم چه قدر این چند روز پر از هیجان، خنده و تجربه‌های جدید برای ما ارزشمند بوده. هر قدمی که توی جزیره‌ها، شهرها و طبیعت بکر برداشتیم، یه خاطره‌ی تازه ساخته بود و حتی فکر کردن به برگشتن، یه کمی دل‌تنگمون می‌کرد.

بعد از اون همه هیجان و لحظات جادویی شبانه، راهی هتل شدیم تا استراحت کنیم و برای سفر برگشت آماده بشیم.

اینم از سفر پرهیجان و خاطره‌انگیز ما به فیلیپین! از کشف جزیره‌ها و شهرهای شاد و طبیعت بکر گرفته تا لحظات خنده و هیجان، هر لحظه‌ش برامون خاص بود. امیدواریم با خوندن این سفرنامه، شما هم حس ماجراجویی و شادی رو تجربه کرده باشید.

با ما همراه باشید تا در سفر بعدی هم دوباره به کشف جاهای دیدنی و تجربه‌های ناب برویم.





1404/11/20

بحث و تبادل نظر
نظرات تعداد کاراکترهای باقی مانده: 300
رد کردن